<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زن قد بلند</title>
<link>http://tall-woman.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 Jul 2008 08:08:57 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>رفتن رهیدن نیست</title>
<link>http://tall-woman.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;افشین پیرهاشمی&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/20fq6ud.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از یک تجدید نظر کلی درمورد همه چیز، یکی از چیزهایی که باید از بین برود همین وبلاگ است. منتها دلم نیامد منفجرش کنم، فقط نمی نویسم. سپاسگذارم به خاطر تک تک ثانیه هایی که اینجا صرف کردید. سپاسگذارم به خاطر نظرات دوستانه و گاهی (خیلی کم) دشمنانه. اینجا را خیلی دوست داشتم و دارم اما حس می کنم اینجا دیگر مال من نیست. یا شاید هم جنس حرفهایم دیگر با جنس اینجا جور نیست. گاهی در زندگی آدم اتفاق های ناگهانی رخ می دهد که همه چیز را کن فیکون می کند و ناگهان تمام داشته ها و نداشته های آدم زیر یک علامت سوال بزرگ چنبره می زند. تمام من زیر یک علامت سوال بزرگ قرمز و سه بعدی گیر افتاده. با اینهمه باید بگویم همه ی شما را دوست دارم، بدون اغراق و بدون چاپلوسی. حتما به همه ی آنهایی که وبلاگ دارند سر می زنم اما خب من کم حرف می زنم و معمولا خیلی از خودم نظر صادر نمی کنم، به خاطر همین بی سر و صدا می آیم و می روم. آرزو می کنم همگی همیشه سربلند باشید، هم در این دنیا و هم در آن دنیا... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گامی دگر مانده ست &lt;BR&gt; در هر کجا باشی &lt;BR&gt; در خانه های جدول معیار انسانی&lt;BR&gt;ای نقطه سرگشته خط زندگی را نیست پایانی &lt;BR&gt; تا زنده ای گامی دگر مانده است &lt;BR&gt; بر جای پای من نگاهی کن &lt;BR&gt;راهی که خواهی رفت ، خواهی دید &lt;BR&gt;چنبر زده بر زیر گامت رشته ی دامی ست &lt;BR&gt;در خط دید من گذرگاهیست &lt;BR&gt; روید سراب از زیر هر گامی &lt;BR&gt; گامی دگر باقی ست &lt;BR&gt; گامی دگر گامی&lt;BR&gt; گامی چو تیری بر مسیری گنگ &lt;BR&gt; در نعره اش شوق رسیدن ها &lt;BR&gt; گامی هدف گم کرده در مرز سرانجامی &lt;BR&gt; گامی که پاسخ بود خواهد هر سوالی را &lt;BR&gt; گامی دگر مانده است &lt;BR&gt;گامی دگر گامی &lt;BR&gt;افسوس آن فرزانه آن سالار &lt;BR&gt; خسته است &lt;BR&gt; دیگر برای او &lt;BR&gt; هر گام فرسنگی و فرسنگی است &lt;BR&gt;با خویش می گوید &lt;BR&gt;با بی نهایت کوره ره پیوندها بسته است &lt;BR&gt; خط بر مدار انحرافی پوچ پیوسته است &lt;BR&gt; از نقطه تا خط رمز و راز ماست &lt;BR&gt; گام نهایی در گمان ماست &lt;BR&gt;پندارهای بی بها راه جهان ماست &lt;BR&gt; در لحظه ی آغاز &lt;BR&gt; فرسنگ ها گامی ست &lt;BR&gt;در فرجام&lt;BR&gt;هر گام فرسنگی و فرسنگی ست &lt;BR&gt;پیمودن هر راه &lt;BR&gt;افسانه ی بی ارتباط هیچ با پوچ است &lt;BR&gt; با این همه گامی دگر مانده است &lt;BR&gt; افسوس &lt;BR&gt;آن فرزانه ... آن سالار ، آن رهرو &lt;BR&gt; فریاد زد &lt;BR&gt;گام دگر باقی ست &lt;BR&gt; گام نهایی ، خنده او را برد &lt;BR&gt; فرزانه ی من ، رهروی من مرد &lt;BR&gt; من بودم و او ، مردگان بسیار &lt;BR&gt; هنگام شستن بود و کفن و دفن&lt;BR&gt;در زیر لب با خویش می گفتم &lt;BR&gt; گامی دگر مانده است &lt;BR&gt;گامی دگر &lt;BR&gt; او را کفن کردیم &lt;BR&gt; ناگاه دیدم ، وای &lt;BR&gt;مولای من ، پاهای چوبین داشت &lt;BR&gt; مولای من با پای چوبین اش ، سخن می راند &lt;BR&gt; از صخره های تیز و از رههای پنهانی &lt;BR&gt;افسانه ها می خواند &lt;BR&gt; می خواند و می آموخت &lt;BR&gt;گام دگر مانده است &lt;BR&gt;گام دگر &lt;BR&gt; گام دگر ، هر جا که هستی باز هم گامی دگر مانده است &lt;BR&gt; غم در دلم بیداد کرد ، اما نگرییدم &lt;BR&gt;آن همگام ، هم هرگز نمی گریید &lt;BR&gt; می گریاند &lt;BR&gt;احساس کردم قلبم از چوب است &lt;BR&gt; از چوب ، خونین چون صلیب آنگاه &lt;BR&gt; بر آن تو مصلوبی تو ای همراه &lt;BR&gt; ای فرزانه ای مولا &lt;BR&gt; در خویش می گفتم &lt;BR&gt;گامی دگر مانده است &lt;BR&gt; مقصد رسیدن نیست &lt;BR&gt; رفتن رهیدن نیست &lt;BR&gt; رفتن به هر بیراهه رفتن ، هرز گردیدن &lt;BR&gt;چون چرخ چرخیدن &lt;BR&gt;نفس تحرک خواهش کور زمان ماست &lt;BR&gt; گام نهایی در نهان ماست &lt;BR&gt;بعد از رسیدن ها &lt;BR&gt; گامی دگر باقی ست .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نصرت رحمانی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 08:08:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tall-woman&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>tall-woman</dc:creator>
<guid>http://tall-woman.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه دلاور است دزدی که به شب چراغ دارد</title>
<link>http://tall-woman.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیشب خواب می دیدم توی یه صف ایستادم، یه صفی که همشون زن بودن. آخرین نفر بودم. یکدفعه ترانه ی &quot;دونیا فانی&quot; پخش شد. زنها توی صف ایستاده بودن و هیچ کدوم از جاشون تکون نمی خوردن، ترانه ی غمگینی بود و نمی شد باهاش رقصید، اما من رفتم و با همون ملودی غمگین رقصیدم، وسط رقص متوجه شدم که یه پیراهن سیاه پوشیدم، پیراهنی که دامنش دنباله دار بود و روی زمین کشیده می شد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز یه پسره توی تاکسی داشت با موبایل صحبت می کرد، به کسی که اونور خط بود گفت: آدمها خودشون انتخاب می کنن دیگه، همه ی کارهای آدمها انتخابه! آره قربونت برم، سلام برسون، خداحافظ. من هدفون توی گوشم بود و نمی دونم چرا از اونهمه حرف، فقط اینها رو شنیدم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز صبح وقتی داشتم صبحانه می خوردم رادیو روشن بود و مجری داشت می گفت: به کسی گفتن اگه یه اشتباه جبران ناپذیر انجام بدی چه کار می کنی؟ جواب داد: با اون اشتباه خداحافظی می کنم و به آینده فکر می کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب با حافظ حرف می زدم بهم گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;که چو سرو پای بند است و چو لاله داغ دارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سر ما فرو نیاید به کمان ابروی کس &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به فروغ چهره زلفت ره دل زند همه شب &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;چه دلاور است دزدی که به شب چراغ دارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سزدم چو ابر بهمن که برین چمن بگریم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 08:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tall-woman&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>tall-woman</dc:creator>
<guid>http://tall-woman.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل من </title>
<link>http://tall-woman.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=فیلودندرون hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/2yo4pch.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این تصویر گل زیبای منه! گلی به نام فیلودندرون (یا همون برگ انجیری خودمون). اول یه قلمه بود که توی کلاس گلهای آپارتمانی بهمون داده بودن، بعد که کاشتمش کم کم تبدیل شد به اینی که می بینید. خیلی وقت بود که منتظر بودم برگ زیبای خودش رو باز کنه، تا اینکه دیروز کمی از برگش باز شد و امروز هم این شکلی شد که می بینید. خیلی دوستش دارم، حسودی نکنید، برید برای خودتون گل بکارید!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 19:26:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tall-woman&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>tall-woman</dc:creator>
<guid>http://tall-woman.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی ممنون</title>
<link>http://tall-woman.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=pain hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/90n3vq.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی ممنون که خیلی چیزها بهم یاد دادی. اینکه این روزها دائم با روح و جسمم درگیرم مهم نیست، خیلی چیزها یاد گرفتم که تا قبل از این بلد نبودم. وزن کم کردن ها و بیماری های جسمی ای که همه ناشی از خستگی اعصابه مهم نیست، فکر که می کنم می بینم خوشحالم که ترکت کردم! خیلی ممنون، چون توی رابطه با تو یاد گرفتم &quot;ازدواج کردن&quot; خیلی سخته، یافتن یک &quot;انسان&quot; که قراره همیشه کنارم باشه خیلی سخته. خیلی ممنون، چون توی رابطه با تو بود که فهمیدم &quot;صادق&quot; بودن چقدر به نفع خود آدمه. از اینکه خودم بودم و تو بالاخره نشون دادی که این خود واقعی من رو نمی فهمی، خوشحالم! خیلی ممنون که بهم یاد دادی رابطه ای که براساس &quot;فداکاری&quot; شکل بگیره به درد لای جرز هم نمی خوره، حالا من یاد گرفتم که &quot;به موقع&quot; فداکاری کنم. خیلی ممنون که بهم یاد دادی لازم نیست &quot;همه چیز رو همه کس بدونن&quot;، حالا یاد گرفتم که بعضی حرفها رو به آدمها نزنم، چون بعضی حرفها فقط و فقط مال خود آدم هستن. خیلی ممنون که بهم یاد دادی بعضی وقتها به آدمها بگم &quot;نه&quot;! خیلی ممنون که بهم یاد دادی هر آدمی فقط &quot;یک بار&quot; در برابر من فرصت داره، فقط یک بار! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 08:33:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tall-woman&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>tall-woman</dc:creator>
<guid>http://tall-woman.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیاز</title>
<link>http://tall-woman.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/epool.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی، دو ساعته عجیب هوای عاشقی کردم. خیلی مسخره اس نه؟ جمله ام مثل جمله ی اول کتاب &quot;دایی جان ناپلئون&quot; شد. (من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر عاشق شدم) کاش واقعا می شد به همین سادگی و به همین شگفت انگیزی عاشق شد. عجیب هوای عاشقی کردم و تقصیر من هم نیست، تقصیر فریدون فروغی بود که یهو وسط کارهای من شروع کرد به آواز خوندن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تن تو ظهر تابستونُ به یادم میاره&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;رنگ چشمای تو بارونُ به یادم میاره&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;قهر تو تلخی زندونُ به یادم میاره&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;من نیازم تو رو هر روز دیدنه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از لبت دوسِت دارم شنیدنه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تو بزرگی مثه اون لحظه که بارون می زنه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تو مثه خواب گل سرخی، لطیفی مثل خواب&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;من نیازم تو رو هر روز دیدنه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از لبت دوسِت دارم شنیدنه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تو مثه وسوسه ی شکار یک شاپرکی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تو مثه شوق رها کردن یک بادبادکی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تو همیشه مثه یک قصه پر از حادثه ای&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تو مثه شادیِ خواب کردن یک عروسکی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;من نیازم تو رو هر روز دیدنه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از لبت دوسِت دارم شنیدنه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا می سازن&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;برای بردن تو با اسب بالدار می تازن&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;من نیازم تو رو هر روز دیدنه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از لبت دوسِت دارم شنیدنه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عجب حس نرم و لطیفی داره این ترانه، آدمو هوایی می کنه، آدم دلش میخواد خر بشه، آدم فکر می کنه واقعا اسب بالداری وجود داره و مردای قصه ای که منتظر ظهور یه زن هستن که قشنگی اش مثل ابرا ترد و شکننده و دست نیافتنیه! آدم دلش می خواد باور کنه هنوز آدمایی هستن که از هر روز دیدن همدیگه دلزده نمی شن، از همدیگه دلزده نمی شن...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 18:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tall-woman&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>tall-woman</dc:creator>
<guid>http://tall-woman.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی 24 ساعت پایانی زندگی</title>
<link>http://tall-woman.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;واقعا آدمیزاد اگه بدونه ساعت های آخر عمرش رو می گذرونه، و بدون اینکه حادثه ای چیزی براش اتفاق افتاده باشه قراره بمیره، چه حالی ممکنه بهش دست بده؟ یادمه قبلا یه پستی نوشته بودم راجع به این موضوع اما فکر کنم نسبت به اون موقع نظرم کمی عوض شده باشه. بدبختانه هر روز نظرم راجع به مسائل عوض میشه و این دست من نیست چون انسانم! &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اگه بدونم قراره &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۲۴&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; ساعت دیگه بمیرم، همه رو خبردار می کنم و سعی می کنم متقاعدشون کنم که من رو ببخشن! بعد هم سه، چهار تا دفتر خاطراتی که دارم رو می چینم جلوم و می خونمشون. برای خودم گوشت کباب می کنم و می خورم. یه سر می رم کلوپ، کمی طراحی می کنم و بعد کتابفروشی های انقلاب رو می گردم و برای افرادی که دوستشون دارم کتاب می خرم. بیشتر سعی می کنم تنها باشم و فکر کنم، کمی هم گریه می کنم. یکی دو ساعت مونده به مرگ رو هم می رم حموم. مامان بزرگ خدابیامرزم یه مثل ترکی رو همیشه بهمون می گفت که ترجمه اش میشه این: خونه ات رو تمیز نگه دار، مهمون ناغافل میاد. بدنت رو تمیز نگه دار، مرگ ناغافل میاد! یه چیز دیگه که خیلی مهمه اینه که دوست دارم لحظه ای که می میرم تنها باشم. مثلا دراز بکشم و کتاب &quot;یک زن&quot; رو بخونم، مرگ هم هروقت دلش خواست بیاد و منو با خودش ببره... &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 18:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tall-woman&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>tall-woman</dc:creator>
<guid>http://tall-woman.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آلپرازولام</title>
<link>http://tall-woman.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شبها خوابم نمی بره، هرکاری می کنم خوابم نمی بره. افکار آزاردهنده تمام مغزم رو اشغال می کنند و من یک تنه می خواهم با هجوم افکار بجنگم. یادم می یفته که &quot;وین دایر&quot; توی کتاب &quot;جادوی واقعی&quot; نوشته که: انسانهای معنوی، به جای اینکه با آنچه مخالفند مبارزه کنند، در جهت باورهای خود گام برمی دارند. به خاطر همین سعی می کنم جای افکار آزاردهنده رو با رویاهای شیرین و دوست داشتنی ام عوض کنم. رویا می بافم، رویا می بافم، اما باز خوابم نمی بره؛ این بار هیجان رویاها خواب رو از چشمام گرفتن. خدایا چه غلطی کنم پس؟ بلند می شم و نصف قرص &quot;آلپرازولام&quot; رو می بلعم. اولین باره که برای خوابیدن به قرص متوسل شدم؛ گفتن که یک ساعت طول می کشه تا اثر کنه. می شینم پشت مانیتور و بی هدف فایل هامو زیر و رو می کنم. فولدر مدل های برهنه مو باز می کنم و رویا می بافم که ای کاش اینجا هم مدل برهنه داشتیم. کاغذ برمیدارم و زن نشسته ای رو طراحی می کنم. تموم که میشه حس می کنم بدنم کرخت شده، و پلک هام شل شدن، می فهمم که بالاخره اومد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیوست برای آزاده: چرا خصوصی سوال کرده بودی؟ منظورت رو از جایی که گروهی طراحی کنن متوجه نشدم. منظورت اینه که کلاس خصوصی نباشه؟ یا منظورت کلوپ طراحیه؟ در هر حال همین جایی که خودم می رم هم کلاس عمومیه و هم  اینکه هر روز کلوپ طراحی داره. اگر سوال دیگه ای داری، در خدمتم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 08:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tall-woman&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>tall-woman</dc:creator>
<guid>http://tall-woman.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقصیر من که نیست، هست؟</title>
<link>http://tall-woman.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از دو تا زنی که روبروم نشستن، یکیشون زل زده توی صورتم و با اندوه بهم نگاه می کنه. می بینه که هدفون به گوشمه برای همین با خیال راحت به زن بغلدستیش میگه: دختره خوشگله نه؟ زن بغلدستی میگه: کدوم؟ جواب میده: همین روبرویی، شبیه مریمه. زن بغلدستی میگه: آره. زنی که با اندوه بهم نگاه می کرد گفت: به اون خوشگلی اما از هیچی شانس نیاورد. اون از بچه اش، اون از شوهرش، اون از زندگیش... و بعد یه آه از ته دل کشید و شروع کردند راجع به بدبختی های مریم حرف زدن. واقعا در حال صفا کردن بودم، مردم رو به یاد بدبختی و بیچارگی فک و فامیلشون انداخته بودم و داشتم به ترانه های دل انگیز گوش می دادم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Jun 2008 12:52:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tall-woman&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>tall-woman</dc:creator>
<guid>http://tall-woman.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تسبیح</title>
<link>http://tall-woman.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;تسبیح من&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/wasv1l.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند وقت بود که دلم یه تسبیح می خواست. هی با خودم می گفتم تسبیح می خوای چکار؟ اما نمی دونستم، فقط دلم می خواست یه تسبیح داشته باشم. چند روز پیش که مامانم رفته بود یه امامزاده ای برای زیارت، یکدفعه یادش افتاده بود که من یه تسبیح می خواستم، یکی برام خریده بود. دو سه روز انداختم مچ دستم، هی بهش نگاه می کردم و نمی دونستم چرا خواستمش و چرا به دستم رسید؟ دو روزه که فهمیدم چرا، باهاش جملات تاکیدی می گم و خیلی موثره برای رسیدن به آرامش. تسبیح که فقط برای ذکر گفتن نیست. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 19:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tall-woman&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>tall-woman</dc:creator>
<guid>http://tall-woman.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلاش ابلهانه</title>
<link>http://tall-woman.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بعضی وقتا درگیری های ذهنیم انقدر زیاد میشه که حس می کنم کله ام بزرگ شده. این روزها روزهای خوبی نیستن با اینکه سعی می کنم منطقی فکر کنم و منطقی عمل کنم اما کاملا خودم و رفتارهامو گم کردم، شاید هم آدم قبلی &quot;من&quot; نبودم. شاید تلاش ابلهانه ای بوده برای اینکه به خودم و دیگران بگم من هم آدمم. یک جور مخصوصی خل شدم. بی انگیزگی روی روحم چادر زده و نمی دونم تا کی ادامه داره، و اصلا نمی دونم وقتی بی انگیزگی دست از سرم برداشت از من چی به جا خواهد موند. نگرانم، اما کاری ازم ساخته نیست. حتی اگه تصمیم بگیرم از صبح تا شب صد تا کفش طراحی کنم می دونم نه ذهنم نظم می گیره و نه کمکیه در جهت طراح شدنم. ذهنم به هم ریخته اس مثل کمد اسباب بازی یه بچه ی شیطون. ذهنم به هم ریخته اس مثل قفسه ی پرونده های یه کارمند بی مسئولیت. ذهنم به هم ریخته اس مثل خونه ی یه زن تنبل. ذهنم به هم ریخته اس مثل حساب های بانکی یه آدم ورشکسته. با این شیطنت، بی مسئولیتی، تنبلی و ورشکستگی خودم چه کنم؟ هی می خوام همه چیزو بندازم گردن زمین و زمان اما ته دلم می دونم هر گندی هست از خودمه. وقتی می خورم زمین بلد نیستم بلند بشم، مثل آدمهای فلج می شینم و گریه می کنم. وقتی یکی می زنه توی گوشم، منم وارد بازی می شم و یکی می زنم زیر گوشش. بلد نیستم بگم: برو پی کارت! چون فکر می کنم هم بازی عزیزمو از دست می دم. حتی اگه بهش بگم برو پی کارت، وقتی بیاد بگه اشتباه کردم میگم: خب باشه بخشیدمت! بلد نیستم بگم: غلط کردی اشتباه کردی، بعد هم راهمو بگیرم و برم. چون نمی دونم بعدش باید کجا برم. حتی اگه راهمو بگیرم و برم، پامو می ذارم توی هزار تا راه که اصلا معلوم نیست چرا گذاشتم. خدا می دونه که از من چی به جا خواهد موند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 14:35:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tall-woman&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>tall-woman</dc:creator>
<guid>http://tall-woman.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
