تبليغاتX
زن قد بلند - خیلی مزه کردی . . .

زن قد بلند

بالاخره بعد از صد سال "صد سال تنهایی" رو خوندم. خودم رو سرزنش کردم که چرا انقدر طولش دادم. خجالت نکشیدم دو بار کتاب به این مهمی رو نصفه و نیمه رها کردم؟ این بازی‌های وبلاگی هرچه هم که نداشته باشه، این چیزهایش خوبه!

امسال هم مثل پارسال نمایشگاه کتاب نرفتم؛ به این دلیل که فکر می‌کنم کتابفروشی‌های انقلاب برای من بهتر هستند. نه پول زیادی دارم، نه وقت اضافه و نه اعصاب راحت! کسی رو می‌شناسم که با خودش عهد کرده هرچه کتاب مهم، مطرح و قطور وجود داره بخره. امسال هم رفته کلی کتاب خریده؛ در سبد خریدش "جنگ و صلح" رو دیدم. می‌پرسم اینها رو هم می‌خونه؟ می‌گن: نه میگه وقت نمی‌کنم ولی خیلی دوست دارم بخونم! جالبه که این آدمها ادعای کتاب شناسی و کتاب خوانی می‌کنند. باور کن اگر ازش بپرسی کتاب "با سینه‌ای سوخته" رو خوندی؟ میگه: اسمش خیلی آشناس، نویسنده‌اش کیه؟ بعد تو بگویی: دیفن هیدرامین؛ میگه فکر کنم سه، چهار سال پیش خونده باشم! الان حضور ذهن ندارم.

چند روز پیش کتاب "علویه خانم" رو از این دستفروش‌های انقلاب خریدم. دیشب داستان علویه خانم رو خوندم، نمی‌دونستم بخندم، گریه کنم یا حرص بخورم. یک جایی از داستان انقدر خندیدم که اشک از چشمام دراومد:

پنجه‌باشی کپنک سفید پشمی خود را که آستین‌های فوق‌العاده دراز داشت به خود پیچید و بعد از آنکه در مجری خود را باز کرد کفش عصمت سادات را گرفت و با ذوق و شوق مشغول درست کردن آن شد، زیر لب با خود زمزمه می‌کرد:

"دیشب که بارون می‌یومد، خیلی مزه کردی

زلف پریشون اومدی خیلی مزه کردی . . . "

شخصیت پردازی صادق هدایت حرف نداره. کمتر داستان‌نویسی می‌تونه با چنین مهارتی تصویرهای ذهنی پررنگی برای خواننده بسازه. باورم نمیشه، فکر می‌کنم دیشب فیلم علویه خانم رو دیده‌ام. یا حتی پررنگ‌تر، حس می‌کنم همراه مسافرها بودم.

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 16:36  توسط سهیلا  |