وقتایی که خیلی دلم میگیره با هیچ بنی بشری نمیتونم حرف بزنم. وقتایی که حرفای زیادی برای گفتن دارم و همهی حرفام هم تلخ هستن، با هیچ آدمی نمیتونم حرف بزنم. حتی با خدا هم اونجوری که باید نمیتونم حرف بزنم؛ فقط گریه میکنم و هی دلم میریزه پایین. دوست دارم خدا باهام حرف بزنه برای همین همش قرآن میخونم. چند روزه بدجوری دلم میخواد خدا باهام حرف بزنه؛ چشمامو میبندم و انگشتامو روی صفحههای بستهی قرآن میچرخونم و کتاب رو باز میکنم. سه بار سورهی "یوسف" اومده و من با ولع تمام آیهها رو خوندم، اما دوست دارم بدونم دلیل این تکرار چیه؟ همین نیم ساعت پیش که باز هوای خدا رو کرده بودم قرآن رو باز کردم و سورهی "یوسف" باز شد با این آیه:
{پادشاه} زنان را احضار کرد و پرسید: "ای زنان، آن زمان که درصدد کامجویی از یوسف بودید داستان چه بود؟" گفتند: "پناه میبریم به خداوند، ما به هیچ وجه او را گناهکار نمیدانیم." زن عزیز مصر گفت: "اکنون حق روشن شد، من در صدد کام گرفتن از یوسف بودم ولی او از صدیقان و پاکان بود."
حس میکنم معنی این آیه رو فهمیدم. یعنی فهمیدم که خدا چی میخواد بهم بگه. هزار بار خدا رو شکر میکنم و به خودم میبالم به خاطر اینکه به او توکل کردهام و میکنم. دوستش دارم و عاشقانه میپرستمش . . .
