تبليغاتX
زن قد بلند

زن قد بلند

عصری، موقع برگشتن به خونه توی اتوبوس داشتم برای خودم "فوندا آرار" گوش می‌کردم؛ یکدفعه دیدم از پنجره‌ی طبقه‌ی دوم یه خونه نصف کله‌ی یه بچه پیداس. معلوم بود روی پنجه‌هاش ایستاده، چون همش تکون می‌خورد. اتوبوس حرکت نمی‌کرد، به خاطر همین با دقت بهش نگاه کردم. چشمای بادومی سیاه با موهای لخت قهوه‌ای داشت که روی پیشونی‌اش ریخته بود. معلوم بود دلش خیلی گرفته، چون خیلی زحمت می‌کشید بیرون رو ببینه. درست موقعی که اتوبوس راه افتاد اونم منو کشف کرد. خواستم براش دست تکون بدم اما نمی‌دونم چرا این کار رو نکردم؛ فقط با یه لبخند کمرنگ نگاهش کردم.

عصری، توی یه اتوبوس دیگه نشسته بودم و داشتم به ژانگولر بازی تماشاچی‌های فوتبال فکر می‌کردم و موسیقی هم گوش می‌دادم (یادم نیست چی بود) داشتم فکر می‌کردم اگه وحشی‌بازی در کار نباشه هیچ اشکالی نداره که شادی کنن. خب بالاخره هرکسی توی این دنیا از یه چیزایی خوشحال میشه که شاید بقیه نشن! خود من تا همین چند سال پیش برای بازی‌های تیم ملی خیلی خوشحال می‌شدم. توی همین فکرا بودم که دیدم دو تا پسربچه دارن با یه سگ بازی می‌کنن. ناگهان دیدم یکیشون زنجیر سگ رو گرفته توی دستش و اون یکی از پشت سر داره به سگه لگد می‌زنه. خیلی خودمو کنترل کردم که با صدای بلند نگم: شیطونه میگه یه دونه بزنم توی دهنش هاااااا.

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 21:52  توسط سهیلا  | 

الان داشتم به این فکر می کردم که وقتی نوجوون بودم چقدر دوست داشتم هنرپیشه بشم. توی مدرسه عضو گروه تئاتر بودم و همیشه هم نقش اول مال من بود! یادمه کلاس سوم راهنمایی که بودم یه تئاتری بازی کردیم که همگی نقش مورچه رو داشتیم. لباس های سیاه پوشیدیم، تل های سیاه به سرمون زدیم و با سیمی که دورش رو نوار سیاه پیچیده بودیم برای خودمون شاخک درست کردیم و وصل کردیم به تل های روی سرمون. یک معلم هنر داشتیم که خیلی با من دوست بود. طراحی کردن منو دوست داشت و همیشه ازش نمره ی بیست می گرفتم. وقتی که فهمید تئاتر کار می کنیم پرسید که آیا گریم هم قراره بکنیم یا نه؟ گفتیم که نه، چون وسایل گریم نداریم. این بنده ی خدا با معلم پرورشی صحبت کرد و وسایل آرایش خودش رو در اختیار ما گذاشت. روزی که تئاتر رو اجرا کردیم مدیر مدرسه نگاه خشنی به ما کرد و اصلا هم نیومد کار ما رو ببینه. بعد از برنامه همه ی بچه ها رفتند خونه هاشون و ما موندیم که لباس هامون رو عوض کنیم و گریممون رو پاک کنیم. ناگهان دیدم معلم پرورشی با رویی همرنگ گچ دیوار وارد شد و گفت: بچه ها صورت هاتون رو کامل کامل پاک کنیدها! هیچی نمونه رو صورتتون! ما هم با معصومیت تمام هرچقدر تونستیم صورت هامون رو سابیدیم. صورتهای همدیگه رو چک می کردیم که مبادا اثری از آرایش روش مونده باشه. فرداش همه ی ما رو خواستند دفتر و توبیخ شدیم به خاطر اینکه گریم کرده بودیم. معلم پرورشی و معلم هنر هم که جای خود داشتند. بندگان خدا. هنوز هم وقتی یاد رنگ سفید معلم پرورشی می یفتم دلم براش می سوزه. بعدها معلم پرورشی بهم گفت که مدیر بهش گفته شما دارید بچه ها رو به آرایش کردن تشویق می کنید!

الان که رفته بودم دستشویی، توی آینه به خودم نگاه کردم و رژ سرخابی پررنگ روی لبم منو یاد این ماجرا انداخت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 21:47  توسط سهیلا  | 

دارم دیوونه می شم. ترانه ی "شیدا شدم" شهرام ناظری افتاده توی کله ام. دلم میخواد بهش گوش بدم اما ندارمش. اینجاها هم هرچی می گردم نیست که بخوام دانلودش کنم. دارم خل می شم. تا حالا اینطوری شدی؟

پیدا شدم، پیدا شدم، پیدای ناپیدا شدم

شیدا، شیدا، شیدا شدم

من او بدم، من او شدم، با او بدم، بی او شدم

در عشق او چون او شدم، زین رو چنین بی سو شدم . . .

عاشق اوج این تیکه ام که میگه: در عشق او چون او شدم، زین رو چنین بی سو شدم. خدایا برسون!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 23:14  توسط سهیلا  | 

بالاخره بعد از صد سال "صد سال تنهایی" رو خوندم. خودم رو سرزنش کردم که چرا انقدر طولش دادم. خجالت نکشیدم دو بار کتاب به این مهمی رو نصفه و نیمه رها کردم؟ این بازی‌های وبلاگی هرچه هم که نداشته باشه، این چیزهایش خوبه!

امسال هم مثل پارسال نمایشگاه کتاب نرفتم؛ به این دلیل که فکر می‌کنم کتابفروشی‌های انقلاب برای من بهتر هستند. نه پول زیادی دارم، نه وقت اضافه و نه اعصاب راحت! کسی رو می‌شناسم که با خودش عهد کرده هرچه کتاب مهم، مطرح و قطور وجود داره بخره. امسال هم رفته کلی کتاب خریده؛ در سبد خریدش "جنگ و صلح" رو دیدم. می‌پرسم اینها رو هم می‌خونه؟ می‌گن: نه میگه وقت نمی‌کنم ولی خیلی دوست دارم بخونم! جالبه که این آدمها ادعای کتاب شناسی و کتاب خوانی می‌کنند. باور کن اگر ازش بپرسی کتاب "با سینه‌ای سوخته" رو خوندی؟ میگه: اسمش خیلی آشناس، نویسنده‌اش کیه؟ بعد تو بگویی: دیفن هیدرامین؛ میگه فکر کنم سه، چهار سال پیش خونده باشم! الان حضور ذهن ندارم.

چند روز پیش کتاب "علویه خانم" رو از این دستفروش‌های انقلاب خریدم. دیشب داستان علویه خانم رو خوندم، نمی‌دونستم بخندم، گریه کنم یا حرص بخورم. یک جایی از داستان انقدر خندیدم که اشک از چشمام دراومد:

پنجه‌باشی کپنک سفید پشمی خود را که آستین‌های فوق‌العاده دراز داشت به خود پیچید و بعد از آنکه در مجری خود را باز کرد کفش عصمت سادات را گرفت و با ذوق و شوق مشغول درست کردن آن شد، زیر لب با خود زمزمه می‌کرد:

"دیشب که بارون می‌یومد، خیلی مزه کردی

زلف پریشون اومدی خیلی مزه کردی . . . "

شخصیت پردازی صادق هدایت حرف نداره. کمتر داستان‌نویسی می‌تونه با چنین مهارتی تصویرهای ذهنی پررنگی برای خواننده بسازه. باورم نمیشه، فکر می‌کنم دیشب فیلم علویه خانم رو دیده‌ام. یا حتی پررنگ‌تر، حس می‌کنم همراه مسافرها بودم.

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 16:36  توسط سهیلا  | 

وقتایی که خیلی دلم می‌گیره با هیچ بنی بشری نمی‌تونم حرف بزنم. وقتایی که حرفای زیادی برای گفتن دارم و همه‌ی حرفام هم تلخ هستن، با هیچ آدمی نمی‌تونم حرف بزنم. حتی با خدا هم اونجوری که باید نمی‌تونم حرف بزنم؛ فقط گریه می‌کنم و هی دلم می‌ریزه پایین. دوست دارم خدا باهام حرف بزنه برای همین همش قرآن می‌خونم. چند روزه بدجوری دلم می‌خواد خدا باهام حرف بزنه؛ چشمامو می‌بندم و انگشتامو روی صفحه‌های بسته‌ی قرآن می‌چرخونم و کتاب رو باز می‌کنم. سه بار سوره‌ی "یوسف" اومده و من با ولع تمام آیه‌ها رو خوندم، اما دوست دارم بدونم دلیل این تکرار چیه؟ همین نیم ساعت پیش که باز هوای خدا رو کرده بودم قرآن رو باز کردم و سوره‌ی "یوسف" باز شد با این آیه:

{پادشاه} زنان را احضار کرد و پرسید: "ای زنان، آن زمان که درصدد کامجویی از یوسف بودید داستان چه بود؟" گفتند: "پناه می‌بریم به خداوند، ما به هیچ وجه او را گناهکار نمی‌دانیم." زن عزیز مصر گفت: "اکنون حق روشن شد، من در صدد کام گرفتن از یوسف بودم ولی او از صدیقان و پاکان بود."

حس می‌کنم معنی این آیه رو فهمیدم. یعنی فهمیدم که خدا چی میخواد بهم بگه. هزار بار خدا رو شکر می‌‌کنم و به خودم می‌بالم به خاطر اینکه به او توکل کرده‌ام و می‌کنم. دوستش دارم و عاشقانه می‌پرستمش . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 20:22  توسط سهیلا  | 

دیروز به همراه خانواده رفته بودیم جاده ی چالوس. رفته بودیم جشنواره ی گلهای لاله. خیلی شلوغ بود و چنگی هم به دل نمی‌زد. چنان "جشنواره" می‌گفتند که با خودم خیال می‌کردم که: به‌به انواع لاله‌ها رو خواهم دید! اما نه بابام جان از این خبرها نبود. محوطه‌ی کوچکی رو به چند نوع لاله اختصاص داده بودند و مردم برای عکس گرفتن لاله‌های زبان بسته رو لگد می‌کردند و نگهبان‌ها هی بیخ گوشمان سوت می‌زدند و با نعره مردم رو توجیه می‌کردند که: اگر اینها رو له و لورده کنید چیزی برای عکس گرفتن باقی نخواهد موند. حالا از همه‌ی اینها که بگذریم، از سد بگویم که آب چندانی درش نیست و تابستان امسال بدبخت خواهیم شد. من حوصله‌ی بی‌آبی و گرما و وبا و ... رو ندارم. پس بیاییم در مصرف آب صرفه‌جویی کنیم.

راستی یک چیز مهم بهتان بگویم. معلم "پرورش گلهای آپارتمانی" مان گفته که هیچوقت هیچوقت برگهایی که زرد شده‌اند یا سوراخ هستند را نکنید. همیشه بگذارید برگ خودش بیفتد. می‌دانید چرا؟ برای اینکه گل دچار شوک می‌شود و تمام انرژی‌اش را منتقل می‌کند به آن قسمتی که برگ را کنده‌ایم. الهی بمیرم برای گلها و گیاهان که هیچی ازشان نمی‌دانیم. یک چیز دیگه هم بگویم، کاکتوس به شدت انرژی منفی داره برای همین اصلا برای خونه مناسب نیست. بهترین جا برای کاکتوس فضای باز و مخصوصا قرار گرفتن در باده! من خیلی‌ها رو دیدم که توی آپارتمانشون کاکتوس می‌گذارند و فکر می‌کنند که عجب گل خاصی را انتخاب کرده‌اند، غافل از اینکه کلی انرژی منفی وارد آپارتمانشون کرده‌‌اند و خبر ندارند.

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 21:9  توسط سهیلا  | 

یک هفته هیچی ننوشتم. نه که فکر کنی حرفی ندارم، دارم، اما نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم، و چطور باید بیان کنم. همش دارم با اون موجود نامرئی که در درونم وجود داره حرف می‌زنم. دیشب که داشتم برمی‌گشتم خونه ناگهان دیالوگ مادر ژان و مدیلیانی اومد توی ذهنم. اون قسمت از فیلم که مدیلیانی وارد خونه میشه و می‌بینه ژان سرش رو گذاشته روی میز و مادرش داره نوازشش می‌کنه. میپرسه: چی شده؟ مادر ژان جواب میده: او (یعنی پدر ژان) بچه ات رو به تامین اجتماعی سپرده. مدیلیانی میگه: چی؟ زن فریاد می‌زنه: بچه ات، دختر کوچولوی خوشگلت افتاده دست غریبه ها و همش به خاطر اینه که تو نمی‌تونی یه زندگی عادی داشته باشی، مثل همه ی کسان دیگه ای که در اطراف هستند.

زندگی عادی داشتن خیلی خوبه و مثل همه ی آدمهای معمولی بودن خیلی خوبتر. سر فرود آوردن در برابر همه ی بایدها و نبایدها اگرچه سخته اما آسون تره. اینکه تو دائم مشغول کارهایی باشی که ندونی آخر و عاقبتش چیه هیچ سودی نداره.  اینکه دنبال سود و زیان نباشی هم خوب نیست. اینکه فکر کنی همه چیز آدم دلشه هم فکر احمقانه ایه. باید فکر کنی که بقیه در موردت چی فکر می‌کنن. بقیه چطوری فکر می‌کنن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 14:27  توسط سهیلا  | 

خواهرم امتحان داره و مدتی هست که دخترش از صبح تا شب مهمون خونه ی ماست. کارهای خنده داری انجام می‌ده و حرفهای حکیمانه ای می‌زنه و سوال های عجیب و غریبی می‌پرسه. چند روز پیش با لجاجت می‌گفت که من سه سالمه! هرچی بهش می‌گفتیم نه عزیزم شما پنج سالته، گوشش بدهکار نبود. الا و بلا که من سه سالمه. بهش گفتم چرا دوست داری که سه ساله باشی؟ گفت: خاله من دلم نمی‌خواد سنم بره بالا برای اینکه مثل پدرجون و مادرجون (پدر و مادرم) پیر می‌شم. من نمی‌خوام پیر بشم. خدایا منو پیر نکن. چنان به درگاه خدا التماس می‌کرد که انگار کاملا مفهوم پیری رو درک کرده بود. امروز هم من داشتم ورزش‌های کمر انجام می‌دادم اومده میگه: خاله ورزش می‌کنی؟ می‌گم: آره. میگه:بچه ها هم ورزش می‌کنن. میگم: آره خب، همه ی آدمها می‌تونن ورزش کنن، آدم بزرگ و آدم کوچیک نداره که. میگه: این ورزش چیه؟ می‌گم: ورزش برای کمر، کمرم درد می‌کنه ورزش می‌کنم که خوب بشه. با هیجان میگه: خاله بیا بالانس وسط بزن کمرت خوب میشه!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 12:23  توسط سهیلا  | 

دچار احساسات غریبی شدم که تا قبل از این تجربه نکرده بودم. برای اولین بار در زندگیم کسی با لرزش دست و نگاه و بیان نامطمئن و خجول به من ابراز عشق کرده، و البته بدون توقع! عشقی که مدتی فقط با نگاه و رفتارهای محبت آمیز ابراز می شد و من و فاطمه هرهرکنان می گفتیم: این چرا به روشهای پونزده سال پیش ابراز عشق می کنه؟ امروز فهمیدم چرا، چون پونزده سال از من بزرگتر است! دارم به این فکر می کنم اگر واقعا پونزده سال پیش آدمها اینطوری عاشق همدیگه می شدند چه حیف که من پونزده سال دیرتر به دنیا اومدم. یاد یکی از شعرهای سیلوراستاین افتادم، همون که میگه:

فرزندم، چند سال از تو بزرگترم... فقط همین.

برای پرواز موقعیت های بیشتری داشتم و بیشتر هم زمین خوردم.

معنی اش این نیست که عاقلترم...

معنی اش این است که بیشتر سختی کشیده ام.

فرزندم، چند سال از تو بزرگترم... فقط همین.

فرزندم، در جاده های بیشتری قدم گذاشته ام... فقط همین.

از دویدن خسته شده ام در حالی که تو تازه خزیدن را یاد می گیری.

به سمت جایی می روی...

که من آنجا بودم... و می دانم که در آنجا خبری نیست.

فرزندم، چند سال بیشتر از تو تجربه دارم... فقط همین.

حالا خداحافظی می کنی دخترم، هیچ وقت از حرفت برنگرد.

باید پرواز کنی، برای اینکه عقاب های جوان صدایت می زنند.

و روزی، وقتی پا به سن گذاشتی، به یک جوان لبخند می زنی

و به او می گویی، فرزندم، چند سال از تو بزرگترم... فقط همین.

فرزندم، چند سال از تو بزرگترم... فقط همین.

می گویی برای پرواز موقعیت های بیشتری داشتم و بیشتر هم زمین خوردم

معنی اش این نیست که عاقلترم...

معنی اش این است که بیشتر سختی کشیده ام.

فرزندم، چند سال بیشتر از تو تجربه دارم... فقط همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 21:50  توسط سهیلا  |