عصری، موقع برگشتن به خونه توی اتوبوس داشتم برای خودم "فوندا آرار" گوش میکردم؛ یکدفعه دیدم از پنجرهی طبقهی دوم یه خونه نصف کلهی یه بچه پیداس. معلوم بود روی پنجههاش ایستاده، چون همش تکون میخورد. اتوبوس حرکت نمیکرد، به خاطر همین با دقت بهش نگاه کردم. چشمای بادومی سیاه با موهای لخت قهوهای داشت که روی پیشونیاش ریخته بود. معلوم بود دلش خیلی گرفته، چون خیلی زحمت میکشید بیرون رو ببینه. درست موقعی که اتوبوس راه افتاد اونم منو کشف کرد. خواستم براش دست تکون بدم اما نمیدونم چرا این کار رو نکردم؛ فقط با یه لبخند کمرنگ نگاهش کردم.
عصری، توی یه اتوبوس دیگه نشسته بودم و داشتم به ژانگولر بازی تماشاچیهای فوتبال فکر میکردم و موسیقی هم گوش میدادم (یادم نیست چی بود) داشتم فکر میکردم اگه وحشیبازی در کار نباشه هیچ اشکالی نداره که شادی کنن. خب بالاخره هرکسی توی این دنیا از یه چیزایی خوشحال میشه که شاید بقیه نشن! خود من تا همین چند سال پیش برای بازیهای تیم ملی خیلی خوشحال میشدم. توی همین فکرا بودم که دیدم دو تا پسربچه دارن با یه سگ بازی میکنن. ناگهان دیدم یکیشون زنجیر سگ رو گرفته توی دستش و اون یکی از پشت سر داره به سگه لگد میزنه. خیلی خودمو کنترل کردم که با صدای بلند نگم: شیطونه میگه یه دونه بزنم توی دهنش هاااااا.
