مجسمه ی گچی رو گذاشتم روی میز پذیرایی و دارم طراحی میکنم. امروز تصمیم گرفتم از اتاق کوچیک و تاریکم بیام بیرون و از نور قشنگی که توی هال ولو شده استفاده کنم. همینطور مشغول طراحی کردن هستم. خطوطم رهاتر شدن و دارم سعی میکنم خط های بریده بریده رو کنترل کنم. تصمیم گرفتم سرکوبشون نکنم، و براشون جای مناسبی رو توی طرح پیدا کنم. تلویزیون هم برای خودش روشن است. صدای مجری زن رو میشنوم که میگه: راجع به نشوز زن خیلی صبحت شده و مردم بیشتر راجع به نشوز زن اطلاعات دارن، این در حالیه که ما نشوز مرد رو هم در احکام داریم اما درموردش یا صحبت نشده و یا کم صحبت شده، امروز میخواستم شما درمورد این مسأله صحبت کنید. کارشناس برنامه که یک زن چادری است، انقدر صورتش رو زیر چادر مخفی کرده که نمیشه بینی و چشمها و لبش رو از هم تشخیص داد. نگاه خصمانه ای به مجری زن میاندازه و با جدیت تمام میگه: شما معمولا سوال های سخت میپرسید که برای من مشکل آفرین است. مجری زن با سرتق بازی میگه: چرا؟ مگه میشه راجع به احکامی که در قرآن وجود داره سوال کرد و مشکل آفرین باشه؟ کارشناس چادری میگه: اصلا ما در قرآن آیه ای داریم که میگه مسلمان باید درمورد هرچیزی که در زندگیش تاثیر داره آگاهی داشته باشه و ... کلی حرفهای قلنبه سلنبه میزنه و من که با دقت دارم گوش میدم چیزی دستگیرم نمیشه، تقریبا مطمئنم که داره به نظر خودش مجری زن رو میپیچونه! به جای اینکه راجع به نشوز مرد حرف بزنه درمورد آگاه بودن یک مسلمان سخنرانی میکنه... مجسمه ی گچی رو برمیدارم و میرم توی اتاق کوچیک و تاریک خودم و هم زمان پدرم کانال تلویزیون رو عوض میکنه.
۱- رفتیم دوبی٬ چه جایی بود
وای که عجب صفایی بود
سرم درد می کنه. بعد از اینهمه بحث کردن اگه سردرد نداشتم باید تعجب می کردم. دراز کشیدم روی زمین. عینکم رو هم از روی صورتم برداشتم و دارم به این فکر می کنم اگه من عینک و لنز نداشتم خیلی بد می شد٬ به غیر از اینکه مجبور بودم همه جا رو تار و محو ببینم، نمی تونستم طراحی و نقاشی هم بکنم... توی همین فکر و خیالا هستم که صدای پایکوبی عده ای توجهم رو به خودش جلب می کنه... نمی دونم عروسیه، نامزدیه، حنابندونه، چیه... نمی دونم. فقط می دونم دو نفر دارن وصلت می کنن. از خودم می پرسم یعنی اینا با هم به توافق رسیدن؟ یعنی هیچ مشکلی نداشتن؟ اصلا می ارزه امروز بزنی و برقصی و هلهله کنی و فردا بری بیفتی توی هزار تا مشکل؟ یا نه، بری ببینی اونی که فکر می کردی نبود، نیست. بعدش باید چی کار کرد؟
۲- دیروز داشتم می رفتم کلاس طراحی. پر از انرژی بودم. داشتم به ترانه ی "نجاتم بده" گوگوش گوش می کردم، می دونی چی دیدم؟ یه معتاد پشتش رو کرده بود به خیابون و داشت روی رون پاش تزریق می کرد... همین کافی بود برای اینکه یه روزی که می تونست قشنگ باشه، خراب شه. انقدر حالم بد بود که موقع رد شدن از خیابون ماشین ها رو درست نمی دیدم. به این فکر کن که یه روزی بدنش سالم بوده، به این فکر کن که معنی "حیا" رو هنوز می دونه، به این فکر کن که اونم مثل همه ی ما می خواد آرامش داشته باشه، به این فکر کن که شبا کجا می خوابه؟ چی می خوره؟ رویای چی رو داره؟ کسی هنوز دوستش داره؟ اون کسی رو دوست داره؟
از این سفره ی سرد و خالی
از این سرپناه خیالی، نجاتم بده، نجاتم بده
از این خواب عاشق کش بد
از این فکر باید نباید، نجاتم بده، نجاتم بده...
در طول مسیر چندبار به این آهنگ گوش دادم و بعدش با خودم گفتم: "نجات دهنده در گور خفته است". هیچ کس ناجی من و تو نیست، قرار هم نبوده کسی... همین. حرفم رو قطع می کنم و سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم. با خودم می گم "از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را". به چیزهای خوب فکر می کنم اما موقع کار گند می زنم به هرچه طراحیه، گند می زنم، گند می زنم، گند می زنم. خسته ام از این خط های بریده بریده. من نمی خواهمشون. با همه ی وجودم می خوام که نباشن اما آخر کار همیشه هستن.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد......
برحسب اتفاق کتاب "تاریخ پوشاک اقوام ایرانی" به دستم رسید. گرچه همه ی کتاب را نخوانده ام، اما نکات جالبی را که دوستم های لایت کرده بود خواندم. یک اصطلاحی داریم که میگوییم: شال و کلاه کردن! میدانید از کجا آمده؟ حالا میگویم٬ البته به نقل از کتاب:
کلاه و شال یا شال و کلاه:
نکته ی جالبی را پولاک در کتاب خود مطرح ساخته است و آن مفهوم شال و کلاه کردن به معنای بار یافتن صاحب منصبان به حضور شاه است. او مینویسد: صاحب منصبان عالی مقام خارجی که به حضور شاه بار میيابند قبل از رفتن به تالار پذیرایی لباس خود را عوض میکنند و کلاه بلندی که به دور آن شالی پیچیده شده بر سر میگذارند و روی شلوار و جوراب خود شلوار دیگری از پارچه ای به رنگ قرمز تند میپوشند؛ یک کلیجه و یک جبه از همان پارچه لباس مقرر و پیش بینی شده را تکمیل میکند که به آن شال و کلاه میگویند و پس از اتمام شرفیابی باز آنها را بیرون میآورند. میدانیم که هم اکنون نیز شال و کلاه کردن در فرهنگ عامه به معنای لباس پوشیدن به قصد بیرون رفتن از منزل میباشد.
اینم بگم که شال و کلاه مربوط میشه به دوره ی قاجاریه!
از آنجایی که من دانشگاه نرفته ام و سالهاست که از روزهای امتحان دادنم می گذرد - البته به غیر از امتحان های فاینال کلاس انگلیسی ام - امروز بدجوری استرس امتحان تاریخ هنر ایران را داشتم. یک بدجوری می گویم٬ یک بدجوری می شنوید! از یکی دو روز قبل مشغول روخوانی کردن بودم٬ انگار که دارم یک رمان جذابی را که سالها مشتاقش بودم می خوانم. دیشب هم مثل بچه های اول دبستانی تا نیمه های شب مشغول خواندن بودم. هزار جور مکتب شبیه به هم و هزار جور اسم عجق وجق را وارد کله ام می کردم. توی خواب هم این مومن محمد خویی و احمد موسی و جنید السلطانی و بایسنقر و پیر احمد باغ شمالی و روح الله میرک هروی و کمال الدین بهزاد و سلطان محمد و مظفر علی و صادقی بیک افشار و رضا عباسی و معین مصور و مهرعلی و کمال الملک و حسین قوللر آغاسی و سهراب سپهری خدا بیامرز دست از سر من برنمی داشتند. مانده بودم با این همه مرد که دورم را گرفته اند به کجا پناه ببرم. ساعت را روی هشت کوک کرده بودم٬ از ساعت شش هی بیدار شدم و هی خوابیدم. آخرین باری که بیدار شدم پنج دقیقه مانده بود به هشت! پنج دقیقه ای که تا هشت مانده بود را خوابیدم و لذتش از کل خوابی که داشتم بیشتر بود!
هیچ به دلتان بد راه ندهید. امتحانم را بسیار بسیار عالی دادم. یادم نمی آید که تا به حال امتحانی را با سرعت نور جواب داده باشم و همه ی سوالات را درست! جواب داده باشم.
خیلی سخته که ندونی می خوای چه کار کنی. دلم یه تغییر گنده و درست و حسابی می خواد اما نمی دونم چی باید تغییر کنه. دلم می خواد یه کاری انجام بدم٬ اما نمی دونم چه کار! حس می کنم انرژی فوق العاده ای در درونم گندیده. حس گندیدگی حس خوبی نیست. بعضی از آدمها نمی فهمن دارن می گندن٬ بعضی از آدمها می فهمن. بعضی ها هم نمی خوان بفهمن چون همونطوری که هستن بیشتر بهشون خوش می گذره. اونایی که می فهمن بعضی هاشون بلدن چه کار کنن٬ و بعضی ها هم مثل من بلد نیستن. خدایا کمک کن که بدونم چی باید تغییر کنه٬ و چی باید جایگزین بشه.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی بدو تازیم و بنیادش براندازیم
مدتها بود که فیلم قابل توجهی ندیده بودم. درواقع آخرین فیلمی که خیلی بر من تاثیر گذاشته بود فیلم "پیرمردها جایی ندارند" بود. پری روز دو تا فیلم خیلی خوب دیدم که فوق العاده بودند و دیدنش را به شما هم توصیه می کنم. فیلمهای Sylvia و La Momeٰ، هر دو زندگی نامه هستند و هر دو خیلی خوب ساخته شده اند. بازی Marion Catillard در فیلم La Mome در نقش Edith Piaf حیرت انگیز است و مطمئنم بعد از دیدن فیلم تا مدتها فراموشش نخواهید کرد. از Sylvia هم نمیدانم باید چه بگویم چون روحیه اش را به شدت شبیه به خودم دیدم و موقع دیدن فیلم فقط احساس همدردی داشتم.
می چکم
شبیه قطره ای آب از دستهایت.
پاک کرده بودم دستهایت را
لکه ای می شوم بر کفش هایت.
خب به سلامتی به تهران برگشتم. سفر کوتاهی بود اما واقعا به این سفر احتیاج داشتم و انصافا هم خوش گذشت. در سفر قبلی کلیسای وانک رو ندیده بودم که این بار موفق شدم زیباییهای این مکان مقدس و تاریخی رو ببینم. این بار هم منار جنبان را ندیدم، نمیدانم قضیه چیست که ما (یعنی من و منار جنبان) موفق نمیشویم همدیگر را ملاقات کنیم؟ به حول و قوهی الهی این بار هم نیروی انتظامی ما را از حضور گستردهی خودشان بینصیب نگذاشتند. داستان خندهداری دارد که هنوز هم قضیه را درک نمیکنم. پسر خواهر من که نوجوان چهارده سالهای است در این سفر با ما همراه بود. در میدان نقش جهان دو عدد از خواهران زینب که بر روی چادرهایشان کارتهای خود را نصب کرده بودند به همراه دو عدد از برادران از دوردست به ما خیره شده بودند و با سرعت بالایی چهار نفری خود را به ما رساندند و با یک ژست احمقانهای این نوجوان بینوا را صدا زدند و با آن لهجهی مزخرف از او پرسیدند: این خانوم کی کیته؟ او هم گفت: خالهام. دوباره پرسید: از کجا اومدین؟ او جواب داد: تهران. و آن آقا ژست بزرگوارانهای گرفت و دست خود را به جهت دست دادن با اعتماد به نفس فراوان جلو آورد و با لحن فوقالعاده قدرتمندی به خواهرزادهی بینوای من گفت: موفق باشید! ما واقعا نمیدانستیم از خنده بترکیم یا برویم از آن آقا تست هوش بگیریم...
امشب ساعت یازده تهران را ترک می کنم به مقصد اصفهان. هیچ حوصله ی مردم اصفهان را ندارم (اگر قراره به کسی بربخوره بهتره که بربخوره) اما دیدنی های این شهر را دوست دارم. بار قبل که رفته بودیم نیروی محترم انتظامی ما را مقابل در ورودی منار جنبان دستگیر کرد و نتوانستیم این بنای تاریخی را از نزدیک ببینیم چون ما دو ساعت بیشتر وقت نداشتیم و وقتمان را برادران نیروی انتظامی به هدر دادند. امیدوارم این بار هیچ کس به سرش نزند که ما را دستگیر کند. حالا دستگیر می کند به جهنم. سعی نکند با آن لهجه ی مزخرف با ما بلاسد و انتظار نداشته باشد که ما از ترسمان بهش شماره تلفن بدهیم. بار قبل نقاشی های "چهلستون" را با نگاه خریداری! ندیدم اما این بار قصد دارم این کار را بکنم چون همان استاد هیزم گفت حتما با دقت نگاه کنیم!
سعی کنید زیاد برای من دلتنگی نکنید. من هم سعی می کنم زود برگردم. مطمئن باشید که دوازدهم تهران هستم البته اگر خدا بخواهد.
امسال اصلا بوی عید نمییاد. راستش گاهی یادم میره که وارد سال ۸۷ شدیم و یک سال پیرتر یا یک سال بزرگتر شدم. دید و بازدیدها هم نه که امسال، هیچوقت برایم جذابیت نداشته. چرا باید یک خانواده را سالی یک بار دید. چرا باید برای عیددیدنی مثلا به خانهی پسرعموی مادرم بروم، حالا اگر او میآید قدمش سر چشم اما من چرا باید بروم؟ درک نمیکنم! این سوالها را هرسال از خودم میپرسم و هر سال هم بعدش به خودم میگویم که خب صلهی ارحام است لابد! یک بهانه است لابد! از این حرفها دیگه...
امروز هم مهماندار یا به عبارتی "کوزت" بودم. تا همین لحظه که اینجا نشسته ام دولا راست شدهام و شستهام و سابیدهام و به خدمت گذاری مشغول بودهام. درحین همین کارها کمی هم به حاضرین درمورد نقاشیهای روی در و دیوار توضیح دادهام. بدبختی بزرگم وقتی بود که کسی اجازه میگرفت تا در اتاقم نماز بخواند و وقتی با تصاویر وحشتناک چهرهی من روی دیوار مواجه میشد شروع میکرد به سوال کردن. پسردایی من روحانی است. از آن روحانیهای روشنفکر و بذلهگو. وقتی میخواست وارد اتاق شود کمی تردید داشتم که اجازه بدهم یا ندهم؟ همینطور که داشتیم حرف میزدیم وارد اتاق شد و بلافاصله شروع کرد به دیدن طراحیهای روی دیوار که اصلا حجاب اسلامی را رعایت نکرده بودم در آن موقع. من چه میدانستم پسردایی قرار است بیاید اینجا نماز بخواند؟ اما جالب بود که با دقت طراحیها را نگاه کرد و نظر داد و کمی هم سوال کرد راجع به کلاسهایم و اینکه چند وقت است که نقاشی میکنم و ... تعریف و تمجید کرد و من هم تعارفی کردم که: قابل ندارد!!!!!!!! گفت: باارزش هستند، چرا قابل نداشته باشند؟ بعد هم با ظرافت تمام و بدون اینکه باعث رنجش من بشود از اتاق خارج شد و برای نماز خواندن به اتاق دیگری رفت.
سال نو مبارک.
امیدوارم امسال سال خوب و پر از شادی و سلامتی و سربلندی برای هممون باشه.
قبل از تحویل سال قرآن رو باز کردم و سورهی طه باز شد. شروع به خوندن کردم و دیدم خدا با بهترین آیهها داره باهام حرف میزنه. درست لحظهی تحویل سال داشتم این آیه رو میخوندم: فرعون گفت: ای موسی خدای شما کیست؟ موسی پاسخ داد خدای ما آن کسی است که همهی موجودات عالم را نعمت وجود بخشیده و سپس به راه کمالش هدایت کرده است.
باشد که در سال جدید به راه کمال هدایت شویم.