تبليغاتX
زن قد بلند

زن قد بلند

دلم می خواست به زن احمقی که توی اتوبوس کنار دستم نشسته بود بگم: وقتی بچه داره بی تابی می کنه، راه حلش کتک زدن نیست. عمرا نتونی با کتک زدن آرومش کنی. شاید بتونی با این روش عقده های توی دلت رو خالی کنی. همین.

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 21:50  توسط سهیلا  | 

نیمه های شب بود که دلم خواست "بهار" رو بگیرم توی بغلم. ذهنم آشفته بود و می دونستم اگه بگیرمش توی بغلم آروم می شم. همین شد که رفتم از کنار مادرش دزدیدمش. انقدر ناز خوابیده بود. دستای تپلی اش رو گرفتم توی دستم و نبض ظریفش رو زیر انگشتام حس کردم. کله اش عرق کرده بود و بوی شامپو بچه اش می پیچید توی بینی ام. سعی کردم تنفسم رو با تنفس او هماهنگ کنم. اما او خواب بود و من بیدار، برای همین سعیم بیهوده بود.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 10:15  توسط سهیلا  | 

یکی از کمردرد رو به موت بود دیگری آمد و گفت: سرماخوردی. برو دکتر داخلی بهت قرص سرماخوردگی می دهند خوب میشی! کاش آن یکی سرماخورده بود و کمرش درد نمی کرد و تو مجبور نبودی که از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 21:23  توسط سهیلا  | 

این روزهای آخر سال مشغول بازی کردن هستیم برای خودمان. "استعداد درک نشده‌ای" به نام "علی تجدد" من را به بازی "ترانه بازی" دعوت کرده. ترانه های زیادی هستند که دوستشان دارم و با آنها خاطرات خوب و بد دارم. ترانه‌هایی که از کودکی در ذهنم مانده و ترانه‌هایی که مثلا همین امروز یا دیروز بهشان گوش داده‌ام. ترانه‌های هایده، گوگوش و ابی من را به کودکی و نوجوانی پرتاب می‌کنند. مخصوصا ترانه‌ی "عروسک" هایده؛ وقتی که بچه بودم و دلم می‌گرفت!!!! بهش گوش می‌دادم و توی دلم غصه می‌خوردم! ترانه‌ی "مرداب" گوگوش هم یکی از ترانه‌های مورد علاقه‌ام در نوجوانی بود و البته هنوز هم هست. ترانه‌ی "پوست شیر" از ابی، نمی‌دانم عنوانش همین است یا نه، اما مطمئنم ترانه‌اش همین است: قلب تو قلب پرنده/ پوستت اما پوست شیر/ زندونه تنو رها کن/ ای پرنده پر بگیر... همین الان دلم خواست بهش گوش بدهم...

از ترانه‌های اجنبی هم باید بگویم همه‌ی ترانه‌های James Blunt و ترانه‌ی Friends never say goodbye از Elton John و ترانه‌ی Another day in paradise از Phil Collins و همچنین ترانه‌ی Life for rent از Dido. مطمئنم ترانه‌های دیگری هم هستند اما فعلا همینها خودشان را نشان دادند.

همه‌ی کسانی که در لیست پیوندهای من هستند به این بازی دعوتند.

پیوست:

توکای مقدس، هادی، نجمه، وستا، سیاوش و مهربانو را به این بازی دعوت می کنم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 21:54  توسط سهیلا  | 

جای همگی خالی. دیشب از دست پدر و مادرم نعره ها کشیدم و تمام کتابهام رو از کتابخونه پرت کردم وسط اتاق! (نجمه جان ببخش که دعوتت از من به بازی کتابهای نیمه خوانده شده مصادف شد با این داستان) نمی دونم دیگه با چه زبونی باید بگم: بذارید خودم اتاقم رو مرتب کنم و خودم تشخیص بدم چی توی اتاق باشه و چی نباشه! بدبختی دارم به خدا. یک روز که من خونه نبودم مادرم به همراه خواهرام اتاقم رو کن فیکون کردن و به نظر خودشون مرتب کردن. دستشون درد نکنه. لطف کردن. محبت کردن. زحمت کشیدن. منت به سرم گذاشتن. آقا جان نمی خوام. نمی خوام دیگه. من خودم کتابها رو دسته بندی می کنم؛ برای اینکه مراجعه بهشون راحت تره و ذهنم اینطوری نظم داره. اومدم می بینم همینطوری کتابها رو بر زدن و بعد چیدن. چیزی نگفتم. لبخند زدم. تشکر کردم. کم مونده دستاشون رو هم ببوسم. دیشب هم می بینم مامان و بابام دوتایی دارن فرش کناره پهن می کنن توی اتاق! اعتراض که می کنم بابام میگه: عوض تشکرته؟ مامانم هم میگه: همون موکت برای تو خوبه! گفتم: برید بیرون خودم مرتب می کنم. بعد هم یکدفعه به کتابخونه هجوم بردم و تمام کتاب ها رو پرت کردم وسط اتاق. همه ی اتاق رو ریختم به هم و از اول چیدم. خلاص!
خب حالا می پردازیم به بازی:
1- سینوحه
2- کلیدر
3- صد سال تنهایی (اسم های شبیه به هم زیاد داشت و گیج شدم و نیمه کاره گذاشتمش اما حتما باید بخونمش)
4- چشمهایش (همین هفته ی پیش فاطمه به زور و ضرب این کتابو داد که بخونم، می دونستم کتاب چرتیه اما کمی خوندم و بعد ولش کردم)
5- بوف کور (هضمش کار من نبود، اما امیدوارم روزی بخونمش و درکش کنم)
حتما کتابهای دیگری هم هست اما الان توی ذهنم نیست.

پیوست:
راستی یادم رفت. هادی و عبد زمین شناس و استعداد درک نشده و مهربانو را (بقیه رو نجمه خودش دعوت کرده) به این بازی دعوت می کنم.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 12:23  توسط سهیلا  | 

دیروز فیلم No country for old men رو دیدم و امروز "سنتوری". هر دو فیلم به شدت تلخ بودند. به نظرم هر دو نماینده های خوبی هستند از طرف ایران و آمریکا!

خیلی برای دیدن یا ندیدن سنتوری با خودم کلنجار نرفتم. شاید باید نمی‌دیدم اما نتونستم... بازی فوق‌العاده ی بهرام رادان هوش از سرم برد! به نظرم گذاشتن صدای محسن چاووشی روی تصویر رادان خیلی بی‌انصافی بوده. نه اینکه بخوام چاووشی رو زیر سوال ببرم، می‌خوام بگم ترکیب خوبی از آب درنیامده! مرده‌ی اون تیکه از فیلم بودم که رادان (درواقع علی سنتوری) وسط روضه‌ی زنونه دنبال مداد می‌گشت. فکر کنم ده باری اون تیکه رو نگاه کردم.

- خاک تو سرت کنم یه مداد نداری.

مادر... مادر... مادر...

- بله، باز دیگه چی شده؟

- یه مداد به من بده.

- مداد می‌خوای واسه چی؟

- بابا مداد می‌خوام بزنم تو سرم! می‌خوام بنویسم دیگه!

- آبرو واسه من نذاشتی!

ـ بابا خانوما یه مداد به من بدید. یه قلم! یه مداد! یه کوفت! یه زهرماری که بشه باهاش نوشت. بابا مگه شماها هیچوقت نمی‌خواین یه چیزی بنویسین؟ آخه یه قلم پیدا نمیشه اینجا؟ آخه این چه خونه‌ایه که یه قلم توش پیدا نمیشه؟ الله اکبر به کی بگم آخه من؟

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 17:51  توسط سهیلا  | 

داشتم هم پسته می‌خوردم و هم طراحی می‌کردم. زیر لب زمزمه کردم: ای پسته ی تو خنده زده بر حدیث قند/ مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند. یکدفعه یه پسته ی بینوا دیدم که داشت فریاد می‌زد و یک عالمه پسته دورش جمع شده بودند و بهش می‌خندیدند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 21:47  توسط سهیلا  | 

یکی از بدترین چیزهای دنیا واماندگیه، و یکی از بهترین چیزهای دنیا جنگیدن با واماندگیه! دنبال روش های مختلف هستم برای این جنگ، اگه روشی به نظرت میرسه یا خودت امتحانش کردی به من هم بگو!  

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 11:35  توسط سهیلا  | 

یکی دو روز پیش رفتیم نمایشگاه طراحی و چاپ های مهرداد ختایی در نگارخانه ی اثر. با اینکه ختایی از اساتید جهاد دانشگاهیه اما من هیچوقت نتونستم شاگردش باشم؛ چون سختگیری های عجیبی داره. دوست داره فقط با هنرجوها و دانشجوهای قدیمی اش کار کنه و یادم نمیاد که شاگرد جدیدی رو قبول کرده باشه؛ مگر اینکه کسی به آتلیه اش مراجعه بکنه... دوست داشتم به آتلیه اش برم و ثبت نام کنم اما شهریه ای که می‌گیره بالاس و من از پسش برنمیام. و این شد که من الان شاگرد یکی از شاگردانش هستم!

نمی‌دونم که این نمایشگاه هنوز برپا هست یا نه اما دلم می‌خواد بگم ای کاش شما هم می‌رفتید. یکی از کاتالوگ‌های این نمایشگاه رو خریدم و هرشب به تصاویرش نگاه می‌کنم. یکی از تصاویر تاثیر زیادی روی من گذاشته؛ اولین شبی که داشتم بهش نگاه می‌کردم ناخودآگاه اشکهام می‌ریختن روی صورتم و انقدر اون تصویر حس های مختلفی به من می‌داد که نمی‌دونستم برای چی دارم گریه می‌کنم... برای اولین بار بود که در مقابل یک تصویر گریه می‌کردم. اون آدم کوچک توی تصویر بدجوری به همه‌ی حس‌هام تلنگر می‌زنه.

عکس خوبی نیست اما خب...

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 23:13  توسط سهیلا  |