امروز (یعنی درواقع دیروز! چون الان پنج دقیقه از نیمه شب گذشته) خواهرم باهام تماس گرفت که: من کلاس های پرورش گل ثبت نام کردم، تو هم می یای که تو رو هم ثبت نام کنم؟ با اشتیاق خیلی زیاد که این روزها کمتر در خودم می بینم استقبال کردم. شروع کلاس ها بعد از تعطیلات عیده اما مهم نیست، همین که توی ذهنم خیالبافی می کنم که دارم بذر می کارم و دستهام با خاک مرطوب تماس دارن خوبه... همین که با خودم فکر کنم قراره چیزی رو پرورش بدم خوبه... همین که بوی گلخونه توی بینی ام می پیچه قشنگه... بوی گلخونه منو یاد بچگی هام می اندازه... یاد گلخونه ی پدرم... یاد کرم های ته گلدون که وقتی از گلدون شکسته بیرون می افتادن و من می ترسیدم، یا وقتی که پدرم خاک گلدون رو عوض می کرد و من بالای سرش می ایستادم و به خاک و ریشه ی گیاه و کرم ها نگاه می کردم.
I hurt myself today
to see if I still feel
I focus on the pain
the only thing that's real
The needle tears a hole
the old familiar sting
Try to kill it all away
but I remember everything
What have I become
My sweetest friend
Everyone I know
goes away in the end
And you could have it all
my empire of dirt
I will let you down
I will make you hurt
I wear this crown of thorns
upon my liar's chair
Full of broken thoughts
I cannot repair
Beneath the stains of time
the feelings disappear
You are someone else
I am still right here
What have I become
My sweetest friend
Everyone I know
goes away in the end
And you could have it all
my empire of dirt
I will let you down
I will make you hurt
If I could start again
a million miles away
I would keep myself
I would find a way
Johnny Cash
وقتی در جستجوی عشق و شادمانی هستی، از تو میگریزند. وقتی سراپا عشق و خوشحالی میشوی، آنها همیشه حضور دارند.
گفتم یه چیزی راجع به ولنتاین بنویسم که خدای نکرده حناق نگیرم! این جمله رو هم تقدیم میکنم به تمام کسانی که در فرهنگ بیگانه!!!! مشغول جستجوی عشق و شادی هستند. خدای نکرده یه وقت فکر نکنی چون کسی روز ولنتاینی تحویلم نگرفته یه جاهایی از اعضای بدنم سوخته؟! نه والا خواهر! چند سال پیشا که خیلی جوون موون بودم و برو رویی داشتم یه آقا پسری برای اولین بار و آخرین بار در زندگیم ولنتاینو بهم تبریک گفت و کادو مادو بهم داد و من هم بهش شکلات مکلات دادم و کلی ذوق مرگ شدم ولی نمیدونم چرا بعدش دیگه هرکی خواست باهام ولنتاین بازی کنه نه دلشو داشتم خواهر، نه دماغشو! بعدشم همچی بفهمی نفهمی متوجه شده بودم که ای خواهر ما رو چه به ولنتاین؟ ما قدیسمون کجا بود؟ حالا این وسط قدیس ولنتاین از کجامون دربیاریم بچسبونیم به خودمون؟ این شد که بعدش هرکی خواست خودش رو لوس کنه و از این قرتی بازی ها برام دربیاره صدامو کلفت کردم و گفتم: ای آقا، ولم کن! همین الان یاد یه خاطره ای افتادم، سرتو درد نیارم؟ خلاصه خواهر اون موقع ها که کلاس زبان میرفتیم یه معلم زبان داشتیم که خیلی بانمک بود، هنرپیشه ی تئاتر بود و انقدر توی کلاس ادا درمیآورد که بیشتر وقت کلاس به خندیدن میگذشت! جونم برات بگه که روز ولنتاین بود و این آقا وارد کلاس شد و نشست روی صندلی و طبق معمول هم نیشش باز بود. بعد از سلام و احوالپرسی نگاه شیطنت آمیزی بهم کرد و گفت: ولنتاینو بهت تبریک گفتن؟ گفتم: نه! گفت: هیچ کس؟ گفتم: هیچ کس! گفت: منظورت اینه که هیچ کس تو رو دوست نداره؟ گفتم: هیچ کس توی روز ولنتاین منو دوست نداره! خندید و گفت:! I got it خلاصه که خواهر نمیدونم چرا نتونستم به زبان انگلیسی بهش بگم: ای آقا ولم کن، ولنتاینم کجا بود؟ خدای نکرده ک...خول شدی؟ یعنی انگلیسی این فحشه رو بلد نبودم....
دارم به این فکر میکنم که چقدر دیگه میتونم راه برم؟ فقط راه رفتن، نه دویدن!
پیوست:
دارم به این فکر می کنم که اگه بگن از بین زندگی کردن بین ابرها و ته دریا یکی رو انتخاب کن، من حتما زندگی کردن ته دریا رو انتخاب خواهم کرد...
دوباره پیوست:
من چقدر فکر می کنم... امروز نرفتم سر کلاس تاریخ هنر ایران که بشینم فکر کنم؟ کاش رفته بودم... کاش کمردرد و سردرد نداشتم... دلم برای استاد هیزم تنگ شد یک لحظه!!! کاش رفته بودم سر کلاس.
تردید داشتم که راجع به راهپیمایی ۲۲ بهمن بنویسم یا نه، اما الان خودم رو متقاعد کردم که بنویسم! به من ربطی نداره که کی میره یا کی نمی ره. هرکس اعتقادی برای خودش داره اما امروز که داشتم سخنرانی احمدی نژاد رو می دیدم خیلی زیاد حرص خوردم. وقتی دوربین به آدمها نزدیک می شد واقعا حرکات و سکناتشون مضحک و تاسف بار بود. همدیگر رو هل می دادند که توی کادر باشن. یکی آینه دستش گرفته بود و حرکت خودش رو با حرکت دوربین تنظیم کرده بود و آدمها رو هل می داد و می رفت جلو و آینه اش رو تکون می داد. فکر می کنم از قبل برنامه ریزی کرده بود و به همه ی قوم و خویش ها هم گفته بود هرکسی که آینه به دست داشت منم! دو نفر شوخی های خرکی شون رو آورده بودند جلوی دوربین نمایش می دادند... نیششون رو تا بناگوش باز کرده بودند و یکیشون داشت دیگری رو مثلا خفه می کرد و با چشمهای خندان و سفیحانه به دوربین نگاه می کردند. احمدی نژاد داشت گلوی خودش رو پاره می کرد و از همبستگی و اتحاد مردم ایران حرف می زد و درخواست کرد که همگی دستهاشونو ببرن بالا و دعای فرج بخونن. وقتی دوربین مردم رو نشانه گرفت، دستها بالا بود، اما نه برای دعا کردن، برای بای بای کردن با دوربین! صدای آدمها هم که هیچ نشانی از همبستگی نداشت بحمدلله! خانومها برای خودشون می خوندند و آقایون برای خودشون. کلا همه برای خودشون بودند و انگار بیشتر برای صفا کردن اومدن تا راهپیمایی! و انگار نه انگار که رئیس جمهور کشور داره سخنرانی می کنه. کاری ندارم که چی میگه، درسته یا غلطه، اما آدمی که آمده تا به قول خودش در صحنه باشه حق نداره آبروی این مردم و این کشور رو با رفتارهایی شبیه مجانین به باد بده. تصویربردار هم انگار شوخی اش گرفته باشه، نمی دونم به چه دلیلی هی دوربین رو به سمت این دیوانه ها می آورد و چنان بلبشویی به پا می کردند که بیا و ببین! تصاویری خلق میکردند که توی هیچ تیمارستانی نظیرش رو نمیشه دید.
آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی ست
خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت می دارم دل اندوهگین شبی ست
دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان در تمنای من
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی ست
خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت می دارم...
این روزها همش دارم این ترانه رو گوش می دم. عاشق اون تیکه ام که میگه: هزار کاکلی شاد در چشمان توست/ هزار قناری خاموش در گلوی من.
دیشب ریحان خونه ی ما موند و قبل از خواب خیلی با هم حرف زدیم. سه سال از من کوچکتره و روحش خیلی از من پاک تره. نمی دونم چطور شد که از خاطرات خنده دار دوران مدرسه ام و دوست پسرهای عجیب یکی از دوستام و پسرهایی که توی راه مدرسه عاشقمون می شدن بهش گفتم... انقدر می خندید که اشک از چشماش درمی یومد. او چون بچه درسخون بود طبیعتا نمی تونست از دوران مدرسه اش خیلی خاطرات خنده دار داشته باشه اما از دوران دانشگاهش که هنوز یک ترمی تا اتمامش مونده خاطرات خنده دار داره، اما نگفت! فقط از دوستش گفت که مشکل قلبی داره و هردو به شدت به هم علاقه مندند اما دوستش نگران او و آینده ی اوست... ظاهرا کنار رگ راهنما (؟) نمی دونم اسم رگش چیه، یادم رفته... خلاصه کنار یه رگی، یه رگ دیگه هم داره که قلبش به خاطر این رگ مختل شده... دکترها گفتن اینجا امکان عمل وجود نداره، درواقع بیست درصد امکان خطا وجود داره ... پدر دوستش به راحتی می تونه امکان عملش رو خارج از کشور محیا کنه اما ترجیح میده ثروتش رو خرج مردم فقیر و زوج های بی پول کنه... گله داشت و ناراحت بود... و نگران از جدایی... وقتی حرفمون تموم شد او خوابید اما من خوابم نمی برد. داشتم به این فکر می کردم من بعد از یک زمانی خیلی عوض شدم. حس های ریحان رو به شدت درک می کردم اما به شدت دور بودم. خیلی خیلی دور شدم از موقعی که فکر می کردم عشق قشنگ ترین و پاک ترین چیز دنیاس. حالا فکر می کنم همه ی نبودن ها و جدایی ها رو خیلی راحت میشه تحمل کرد بدون اینکه بی تابی کرد... انگار یک چیزی از درونم شکسته، و انقدر شکسته هست که بی تابی دیگری برام نمونده!
تازگی ها دچار حس های عجیب و غریبی شدم. البته خیلی هم تازه نیست. قبلا هم دچار بودم اما تازگی خیلی وحشتناک شده. دیروز که توی تاکسی نشسته بودم و طبق عادت همیشگی به ساختمون ها نگاه می کردم، یک لحظه فکر کردم دو تا ساختمون دارند حرکت می کنند! نزدیک بود از ترس فریاد بکشم. همش فکر می کنم قراره یک حادثه ی غیرمنتظره رخ بده. مثلا زمین دهان باز کنه و منو ببلعه، یا شبها موقع خواب وقتی که دارم به سقف نگاه می کنم سقف بریزه روی سرم. یا وقتی توی خیابونم گاهی حس می کنم کسی تعقیبم می کنه و الانه که دست بندازه و از پشت لباسم رو بکشه! چیزهای جزئی هم هستند مثلا وقتی که می خوام از جوب بپرم مطمئنم که یه پام حتما به جایی گیر خواهد کرد و قراره پرت بشم یا توی جوب یا روی زمین، بعد که با موفقیت از جوب رد می شم با خودم فکر می کنم: نه بابا برای چی بیفتم؟
کامپیوترم خراب شده. دوست مهربونی دارم به اسم "هادی" وبلاگش همین کناره. به نظرم حتما به وبلاگش سر بزنید. "بودن و مجازی بودن" رو حتما بخونید. به هر حال که این دوست مهربونم زحمت کشید و کامپیوتر منو درست کرد. دیشب قرار شد که من امروز بعدازظهر برم خونشون و کامپیوترم رو از همسرش فرانک بگیرم. بعد از تماسمون با خودم فکر کردم: یک وقت فرانک نیفته بمیره، همه فکر کنن من کشتمش؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
دیروز اینجا برف سختی بارید. برف بارید، بارید، بارید... همینطور بارید برای خودش و اینجا رو سفید سفید کرد. همینجور که برف داشت برای خودش می بارید، یکهو "سکنجبین بانو" درو باز کرد اومد تو گفت: چه خبره؟ و اینجور شد که توی اون برف و بوران من یه دوست پیدا کردم.
از همه ی اینها که بگذریم بعد از برف روبی به این نتیجه رسیدم که اینجا دیگه آرشیو نداشته باشه. در لحظه زندگی کردن رو تمرین می کنم.
وقتی گلویم پر شده از حباب های رنگی، حرفی ندارم
حرفی ندارم وقتی سکوت می کنی
داشتم فیلم می دیدم که خانوم همسایه زنگ در رو زد. در رو باز کردم و با چهره ی خندان خانوم همسایه مواجه شدم که یه عکس هم دستش بود. بعد از سلام و احوالپرسی با خنده گفت: ... خانوم می خواستم ببینم می تونی این عکس ما رو بکشی؟! گفتم: میشه ببینم؟ گفت: بله، بفرمایید! یه نگاه به عکس انداختم و دیدم به به، خانوم همسایه ملبس به لباس عروس و توری که آقای همسایه داره می زنه بالا! گفتم: نه نمی تونم. یعنی بلد نیستم. گفت: بلد نیستی؟ و یه جوری نگاه کرد که اینهمه می بینمت میری کلاس و دست و بالت پره کاغذ و بومه یعنی الکیه؟ گفتم: نه، فعلا اینطوری کار نمی کنم. گفت: آهان! آخه این عکسمونو خیلی دوست دارم گفتم یه تابلو از روش بکشیم. بهش لبخند زدم و خداحافظی کرد و رفت. اومدم و همینجوری توی فکر بودم که بنده ی خدا ناراحت شد. خب چه کار کنم؟ اگه می خواستم بکشم شوهرش رو شبیه غول و دیو می کشیدم. با دست راستش تور این دختره ی بینوا رو می زدم بالا و توی دست چپش که پشتش بود یه خنجر می گذاشتم. روزای افسردگی این زن بیچاره رو یادم نمی ره، گرچه هنوزم هست. اینکه تو بفهمی شوهرت قبل از تو یه زن دیگه داشته و هنوز هم داره و چیز به این مهمی رو مخفی کرده، کاری کمتر از خنجر زدن نیست. به این فکر می کنم که با چه چیزهایی می خواد خودشو دلداری بده، دختره انگار قصد داره خودشو دستی دستی روانی کنه. می خوای این تصویرو بکوبی به دیوار که چی بشه؟ که بیشتر غصه بخوری؟ متوجه نمی شم پشت این کارش چه فکری هست. شاید هم می خواد به خودش امیدواری بده. نمی دونم.

چند روز پیش که توی خیابون داشتم به James Blunt گوش می دادم متوجه شدم که وقتی میگه: I really want you من هی زیر لب می گم: ای جان... ای جونم... جیگرتو... و از این حرفای بی ناموسی. همین جریان باعث شد که من یک پست رو اختصاص بدم به این مرد خوش صدا، خوش تیپ و خوش چهره و هنرمند... . همیشه فکر می کنم ذهن هر آدم یک موسیقی مخصوص به خودش داره که گاهی با موسیقی ذهن بعضی آدمها جور درمیاد. این موسیقی ذهن، وظیفه اش نوازش کردن و همدردی کردن با روحه. حالا اینو می خوام بگم که موسیقی James Blunt دقیقا همون موسیقی ذهن منه! صدای او صدائیه که برای من همه چیز داره. عشق، امید، ناامیدی، همدردی، فریاد، سکوت، ظرافت، مردانگی و ... دوستش دارم و خیلی وقتها لحظه های تنهائیم رو با من همراه بوده...
فاطمه: این آخرین باره ها، خب؟
من: نه، یکی دیگه، تو رو خدا!
فاطمه: آخه می ترسم بیان.
من: نه نمی یان. یکی دیگه!
این سخنان گوهرباری که می خوانید مربوط به آخرین فیگوریه که فاطمه برای من گرفته بود و من ازش می خواستم یکی دیگه هم بگیره اما از اونجایی که ما به صورت مخفیانه وارد یکی از کلاس های خالی شده بودیم و هرآن ممکن بود کارکنان جهاد بیان و گیر بدن بهمون که: آی ... چرا فیگور گرفتید؟ چرا کلاس ندارید اومدید اینجا و ... ما می خواستیم زودتر کارمون رو تموم کنیم و بزنیم به چاک. این شد که حرفامون یه کمی بار س ک س ی به خودش گرفت و واقعا اگر کسی پشت در ایستاده بود ممکن بود ما رو به جرم ل ز ب ی ن بازی دستگیر کنه...
فکر می کنم باز مهمان ناخوانده اومده سراغم. حالم از این وضعیتی که دارم به هم می خوره. تمام تلاشم رو می کنم که حرکت کنم اما انگار پاهامو فلک کرده باشن، مگه می تونم؟ تلاش می کنم این بغض لعنتی رو به زور سر کشیدن پیاپی لیوان های آب سرکوب کنم، اما مگه میشه؟ کرخت شدم و کاشکی کسی که اون بالاس ماده ای نیروزا به من تزریق می کرد تا برای ابد بدوم. نمی دونم به کجا، اما دوست دارم برم...
همین الان ای میلی رو از یک دوست باز کردم... فکر می کنم کسی که اون بالاس هنوز به فکرمه... جمله های زیر همراهه با تصاویری از یک حلزون که می خواد فاصله بین دو تخته چوب رو طی کنه... معرکه اس...
When someone tells you that you can't do something...
Look around...
Consider all options...
Then GO for it!
Use all the things God gave you!
Be creative!
In the end, you will succeed and prove them wrong!
Always remember
"Nothing is impossible, if your heart is willing"
بعد بیا سراغ تنم
بعد هم ببین
دست هات را
به کجای تنم کشیده ای.
When you believe
Though hope is frail
its hard to kill
who knows what miracles
You can achieve
When you believe somehow you will
You will when you believe
با صدای شکستن شیشه از خواب می پرم، اما هنوز خوابم می یاد. چشمامو روی هم می ذارم. صدای کوبیدن کلنگ روی جسم سختی تند و تند تکرار میشه. بیدارم اما چشمامو بستم. دارم فکر می کنم صدا از کدوم طرفه؟ خونه همسایه ی سمت چپیه یا سمت راستی؟ صدا از راهرو باریکه داره می یاد؟ برم توی حیاط ببینم صدا از کجاست؟ یکدفعه یادم می یفته ما که الان داریم توی آپارتمان زندگی می کنیم. یادم می یفته راهرو باریکی وجود نداره. همسایه ی سمت راستی هم نداریم. اول صبح حالم گرفته میشه... توی رختخواب غلت می زنم و دوست ندارم از جام بلند بشم. توی دلم فحش می دم به آدمهایی که خونه های مثل دسته گلشون رو خراب می کنن و به جاش چهار تا لونه موش می سازن... دلم برای خونه قدیمی مون تنگ شده. دلم برای حیاط خونمون تنگ شده. خونمون زمستونا گرم بود و تابستونا خنک. چرا آپارتمان اینطوری نیست؟