عصرهای عاشورا دلم می گیره. همه اش حافظ خوندم و گریه کردم. حافظ لاکردار هم هی می زد به هدف. نه به اون حال گیری شب یلداش، نه به این حال دادن شام غریبانش!
در کربلا و عاشورا، چیزی جز زیبایی ندیدم.
حضرت زینب (س)
" حال و حوصله ندارم. تصور کن با این حال و حوصله نداشته و سرماخوردگی بری سر اولین جلسه درس تاریخ هنر ایران بشینی و ببینی استادت یه هیز به تمام معناس که سرماخورده و از اقبال بلندت کنار دستش نشستی و هی فین فین می کنه و به شدت احساس بامزگی هم می کنه و هی چرند میگه... از اینور هم دوستت که خیلی احساس دانایی می کنه و بدبختانه اعتماد به نفس کاذبی هم داره، به قول خودش (دقیقا جمله خودش بود) بخواد حال استاد رو بگیره و حالی اش کنه که ما هم چیزهایی سرمون میشه و فکر نکنه فقط او می فهمه، وسط صحبت های استاد که درمورد غارهای لرستانه بپرسه: استاد غار لاسکو کجاست؟ لاسکو بود دیگه؟ درسته؟ و استاد بامزه هم بگه: لاسکو هیچ ربطی به لرستان نداره، مال فرانسه اس! البته ممکنه هرکس دیگه ای هم بود همین جواب رو بهش می داد بس که سوال نابجایی بود. بعد حالا اینجا رو داشته باشید که بعد از نیم ساعت دو سه نفری باهوش و نخبه و با استعداد بگن: استاد لاسکو اسم یکی از غارهای لرستان بود؟ یک ضرب المثلی بود که من الان دقیقا یادم نیست چی بود. فقط یادمه درمورد یک دیوانه و سنگ و چندین عاقل و از این چیزها بود. خدایا رحمی... "
این چند خطی بود که دیشب نوشتم و هرکاری کردم ارسال نشد که نشد... انگار دیروز همه چیز با من سر لجبازی داشت. به غیر از سرماخوردگی و سوزش گلو هم اتفاق مهمی نیفتاده که ذهن منو به خودش مشغول کنه. بدرود.
۱- نمی دونم چه اتفاقی افتاده، پدرم از دیروز تا حالا گیر داده که من اگر پسر می شدم، پسر خوشگلی از آب درمی اومدم. حالا یعنی الان که دخترم خوشگل نیستم؟ جریان چیه پدر جان که بعد از ۲۵ سال که از تولدم می گذره به این نتیجه رسیدی؟ امروز صبح هم به مامانم می گفت: اگه فلانی (فلانی منم دیگه) پسر می شد بهتر بود. مامانم گفت: چرا؟ گفت لااقل دستمونو می گرفت!!!!!!!!!!!! اون دو تا (برادرهام) باید دختر می شدن. مامانم هم که از دستم شاکی بود گفت: آره، حتما!!!
یعنی چه بر سر بابای من اومده؟
۲- پریروزیا شبکه ۴ داشت یه برنامه ای پخش می کرد که من از نصفه هاش دیدم. راجع به فقر در خانواده بود. یه فیلمی پخش می شد و بعد وسط هاش دو تا کارشناس تحلیل می کردن. بابای فیلم خیلی باحال بود هی به دخترش (اسمش هانیه بود) می گفت: اگه می خوای زندگیت مثل بابات نشه باید درس خود را ادامه بدی... هانیه اگر می خواد پیشرفت کنه باید درس بخونه... در همین شهرداری خانوم های مهندسی هستند که حقوق خوبی دارند... . بعد کارشناسه تحلیل می کرد می گفت: خب این درس خوندن و مهندس شدن خودش هزینه داره. تحصیل هزینه داره و این دختر توی تعارض می مونه. در تعارض بودن مشکلات زیادی به همراه داره و از این حرفا... خلاصه که بابائه همچنان برای خودش معتقد بود که هانیه باید درس بخونه و از این حرفا... بعد کم کم کارشناسه هم گفت: حالا هانیه باید بیاد مدیریت کنه موقعیت رو. باید ببینه در شرایط موجود باید چه کار کنه؟ باید از کی کمک بگیره... از عمه، خاله، دایی، عمو... بالاخره باید کسی رو پیدا کنه که برای رسیدن به هدفش به او کمک کنه... یا نه از نهادهایی که در کشور هستن کمک بخواد، مثل کمیته امداد و ... .
نمی فهمم وقتی این برنامه ها رو می سازن فکر هم می کنن؟ واقعا فکر هم می کنن؟ آخه کارشناس محترم، چرا چرند می بافی به هم؟ وقتی خانواده ای در فقر مطلق هستن، با وضعیتی اسفناک، مستاجر و اونم چی یک اتاق! چطور ممکنه عمه و خاله و دایی و عموی پولداری داشته باشه طرف؟ بعد هم کارشناس محترم، شما توی ایران زندگی نمی کنی مثل اینکه! واقعا فکر کردی کمیته امداد انقدر کمک می کنه که طرف بره دانشگاه و مهندس بشه؟ ای خدا عقل بده ...
۳- دیشب هم ابوالفضل جلیلی رو دیدین اومده بود شبکه ۴؟ (من یه مدته گیر دادم به شبکه ۴) انقدر بدم اومد بغض کرد...
" اگر باورتان نمی شود بروید از آنهایی که دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر داده اند بپرسید "
امروز داشتیم راجع به کتاب هایی که داریم می خونیم حرف می زدیم. نون والقلم آل احمد رو دیشب تموم کردم و امروز بازمانده ی روز رو شروع کردم. این روزها دارم سعی می کنم به زور هم که شده حال خودم رو خوب کنم یا خوب نشون بدم. اما خب گاهی از دستم در میره و شروع می کنم به غر زدن. داشتم همینطور غر غر می کردم که دلم می خواد بمیرم و از این حرفا که گفتی: صادق هدایت خوندی؟ گفتم چه ربطی داره؟ گفتی خب هرکی هدایت می خونه می خواد خودکشی کنه! گفتم از هدایت فقط خودکشی اش رو به یاد دارید؟
آی لجم می گیره مردم از هدایت اینطوری یاد می کنن. تمام طول عید امسال رو مشغول خوندن کتابی با عنوان " آشنایی با صادق هدایت " بودم. کتاب تموم شده بود اما هدایت مدتها گوشه ذهنم مونده بود. با اینکه خودکشی اش خیلی پررنگ بود اما خودش انقدر قوی و محکم توی ذهنم مونده بود که فراموش می کردم این آدم همونه که خودکشی کرده.
پیوست:
راستی یه چیزی یادم رفت. از تمام دوستانی که اعلام آمادگی کردند برای مدل شدن تشکر می کنم و من هم متقابلا اعلام آمادگی می کنم... لطف شما مستدام باد!
باریدن اینهمه برف روال زندگی رو به هم می ریزه اما دوست داشتنیه. از صبح پشت پنجره ایستادم و به آدمهای مختلف نگاه می کنم که نوع برخوردشون با برف متفاوته. به آدمهایی که تلاش می کنن ماشین های یخ زدشون رو بیدار کنن و به بچه هایی که با ماماناشون آدم برفی می سازن... باید از خونه برم بیرون. هنوز اون دفتر ۱۵۰ برگی تموم نشده. قبلن ها می رفتم کلوپ طراحی اما خیلی از کلوپ ها رو بستن، من هم آواره و دست به دامن آدمهای اطرافم شدم. باید از خونه برم بیرون. باید یه آدم مهربون پیدا کنم که لااقل امروز سی تا طرح از شصت تایی که باقی مونده رو بکشم. فکر هم نمی کنم مهربون تر از خواهرم کسی رو پیدا کنم
(البته به غیر از تو که اعلام آمادگی کردی برای مدل شدن).
آدمی نیستم که توی مراسم جشن و عروسی خیلی برقصم و گاهی که اصلا نمی رقصم، اما دیشب که عروسی یکی از دوستانم بود خیلی رقصیدم. می گن که ترکی خوب می رقصم اما هربار که ازم می خوان برقصم می گم: نه، حوصله ندارم و از این حرفا، اما دیشب ترکی رقصیدم با یکی که تقریبا همدیگه رو در حد سلام و علیک می شناسیم و جالبه که بدجوری با هم جفت و جور بودیم! خیلی برام جالبه، گاهی آدم فکر می کنه طرف مقابلش ابدا چیزی براش نداره و عمرا با او از حد سلام و علیک جلوتر بره اما بعدش می بینی که نه... این همیشه یه نکته مهمی بوده توی ذهنم. درمورد همه چیز، حالا رقص که یه چیز پیش پا افتاده اس. در مورد خودم اکثرا می گن توی اولین برخورد فکر می کنن من قیافه می گیرم و سردم اما بعدش که بیشتر آشنا می شن می بینن که نه، اشتباه کردن. خیلی ها اینو بهم گفتن. خودم هم خیلی ها رو دیدم که مشکل من رو دارن برای همین سعی می کنم توی اولین برخورد راجع به هیچ کس قضاوت نکنم.
انگار اگه خدا بخواد دارم (یا داریم) روزهای پراسترس رو پشت سر می گذاریم. یک شنبه ژوژمان نقاشی برگزار شد و خدا رو شکر با نمره ۹۹ پاس کردم. درس های تئوری رو تلنبار کردم روی همدیگه که باید از این ترم یه فکری به حال اونها بکنم. طراحی رو هم بیرون از جهاد، با یه استاد جدید ادامه می دم. امروز اولین روز کلاس بود. گفته باید حتما دفتر طراحی داشته باشیم. هر جلسه هم باید ۱۵۰ تا طراحی بیاریم سر کلاس. کاغذ خریدم دادم بیرون برام دفتر ساختن، اما چه دفتری؟ انقدر سنگینه که از کت و کول افتادم. باید یه راه حلی براش پیدا کنم، اینطوری ممکنه دستام قلم بشه و داغ طراحی کردن به دلم بمونه!
می گما، مرسی که فکر کردی و به نتیجه های خوب رسیدی!
در را باز می کنی،
می بندی.
تا بیست که بشمارم
سایه ات دیگر نیست.
روی کاغذ خط می کشم
خطوط منحنی،
درهم،
شکسته.
به کاغذ نگاه می کنم،
منحنی قلبم در هم شکسته.
شعر نیست. ولی خب یه چیزی نوشتم دیگه، مثل چرت و پرت های قبلی که شبیه شعر بودن، ولی شعر نبودن.

تازه رسیدم خونه. نمی دونم چرا دوست دارم بنویسم. دستهام هنوز یخ هستن. دوست دارم با دستهای یخ زده تایپ کنم. مثل اون روز که با دستهای یخ زده توی پارک نقاشی کردم. امروز که بردمش سر کلاس خوشحال شدم که استادم گفت کارت روح داره. خوشحال شدم که گفت اگه همینطوری ادامه بدی و واقعا کار کنی به شیوه خودت می رسی. خوشحال شدم که گفت برای نمایشگاهی که تابستون داریم کار کن، دلم می خواد کارهات اونجا باشه. بعضی وقتها تنبلی می کنم. کاش کمی کمتر تنبل بودم! می گم کمی کمتر، چون فکر می کنم یه کمی تنبلی هم بد نیست برای شوق بیشتر.
پیوست:
اینم یه عکس از یکی از نقاشی های آزاده رزاق دوست، به خاطر ماندای عزیز! البته این نقاشی توی این نمایشگاهی که رفتیم نبود. این نقاشی مال یکی از نمایشگاه های گروهیش بود که اونم توی اثر برگزار شده بود.
دوست دارم قهرمان قصه خودم باشم، اما فکر نکن برای تو و بقیه دعا نمی کنم...
دیشب که یلدا بود حافظ اصلا با من خوب نبود. جوابم رو نمی داد و اصلا محل سگ هم بهم نمی گذاشت، برای همین من هم تحویلش نگرفتم و گفتم: چه خوش بی مهربونی از دو سر بی...
دیشب دو تا قصه غمگین شنیدم، شاید برای اینکه یلدا بود و باید یکجوری شب رو به صبح می رسوندم.
