و
از تیره و روشن ها،
از نورهای رقصنده رنگارنگ،
آئینه چشمهایم تهی شد.

خیلی شادم بابا... حالم خیلی خوشه...
پیوست:
آخه چرا نگرفتین خب؟! من شاد نیستم بابا... از قیافه این رقاص بالایی معلوم نیست؟
دیروز رفتم نمایشگاه توکا. آدمهای وارونه توکا نیستانی رو با پیچش هاش قشنگ و تلخشون دوست داشتم. دلم می خواست اثر شماره ۲۱ مال من بود. تا وقتی که من اونجا بودم هنوز کسی نخریده بودش. با اینکه جلوی چشماش رو با مشت هاش گرفته بود هی به من چشمک می زد.
یه زمانی زنی وارونه رو طراحی کردم و زیرش هم چیزی نوشتم بردم پیش استادم. استادم تا دید گفت: دختر چرا وارونه شدی پس؟ از توکا نمی پرسم چرا وارونه شدی پس. شاید بدونم. شاید هم ندونم.
با دستهای کوتاه روی زمین راه می روم
روی دو پا هم که باشم
دنیا وارونه است.
دو روزه که صبحها می رم بدنسازی. منی که توی مدرسه زنگ ورزش رو در می رفتم و به هیچ وسیله ورزشی دست نمی زدم مگر اینکه معلم ورزش تهدیدم کنه، حالا می رم با تردمیل و اپتیکال و دوچرخه و دمبل و از این چیزا کار می کنم... آی روزگار... آی روزگار... حالا تازه فهمیدم چقدر احمق بودم که ورزش نمی کردم... این موضوعو توی همین دو روز فهمیدم. یعنی برای قضاوت زوده؟
تازه از همه شنیدم روزهای اول آدم بدن درد می گیره، اما من انگار ذاتن ورزشکار بودم خودم نمی دونستم، چون بدنم درد نمی کنه! یعنی چه بر سر من آمده؟
همه توی باشگاه چاق و چله هستند ماشالا! فقط منم که نی قلیونم... بعد یه جوری به من نگاه کردند همشون. یه جوری دیگه، خودت می دونی چه جوری. بعد بعضی هاشون طاقت نیاوردن و گفتن: شما برای چی می یاین؟ شما که هیکلتون خوبه!! منم با چشمانی گرد بهشون نگاه کردم و گفتم: مگه همه ورزش می کنن که لاغر بشن؟!!؟ بعد یک لحظه با خودم فکر کردم نکنه اشتباهی ثبت نام کردم!!! اما بعد فهمیدم که نه، من اشتباه نکردم، اونها اشتباه می کنن که فکر می کنن ورزش فقط برای لاغر کردنه.
تازه همشون وقتی دارن روی تردمیل می دون مثل چی عرق می ریزن و هن و هن می کنن اما من نمی دونم چرا نه عرق می ریزم نه هن و هن می کنم، به خاطر همین اصلا بهم نمی چسبه!
دیشب که داشتیم حرف می زدیم، حرفمون کشید به مرگ و دنیای بعد از مرگ. من بهت گفتم که وقتی بمیرم خیلی دلم برای زمین تنگ میشه، همه اش کنجکاوم بدونم بقیه دارن چه کار می کنن، اما شاید هم نه، انقدر اونجا چیزهای جدید ببینم که زمین و همه آدمهاش رو فراموش کنم. می دونی خیلی دلم می خواد فرشته ها رو ببینم، حتی خدا رو ... با اینکه می دونم دیدنی نیست! به حرفم خندیدی و گفتی: نگاهت به اون دنیا خیلی رمانتیکه، مثل بچه های دبستانی... گفتم واقعا اینطوری فکر می کنی؟ گفتی آره خب، من به اون دنیا که فکر می کنم یاد حساب و کتاب و میله داغ می افتم. گفتم برای اینکه نگاهت مثل آخونداس. گفتی نه واقعا اصل بر همینه. تو تمام کتابهای مقدس از حساب و کتاب گفتن و نوشتن. بهت گفتم شاید اینطوری باشه اما فکر می کنی حساب و کتاب اون دنیا اساسش چیه؟ اساسش حق الناسه. حق الناس هم که نه به فرشته ها مربوطه نه به خدا... من وقتی به اون دنیا فکر می کنم، فقط به ذات پاک خدا و فرشته ها فکر می کنم شاید برای همینه که انقدر رمانتیک و کودکانه به نظر می رسه. برای اینکه پای هیچ انسانی اون وسط نیست. گفتی: شاید برای اینه که حق کسی گردنت نیست، خیالت راحته! گفتم: کاملا در اشتباهی من خیلی به آدمها بدی کرده ام. خیلی زیاد.
کاش تمام آدمهایی که من باعث رنجش و ناراحتی شون شدم من رو ببخشن. دیشب خیلی به مرگ نزدیک بودم. دیشب احساس می کردم یه عالمه روح بالای سرم ایستاده و با هر آیه ای که می خونم هزاران گرد طلایی و نقره ای به سمت اونها می ره.
کتاب " یک زن " رو خریدم
کتاب " راهنمای مواد و اسلوب ها " رو خریدم
. خدایا من از عشق کتاب خریدن می میرم یک روز.
مثل همیشه که خوبی و مهربون زنگ می زنی و سعی می کنی از دلم دربیاری و من مثل همیشه خجالت می کشم.
روز به روز احساس می کنم حالم کمی بهتر است.
روز به روز احساس می کنم حالم کمی بهتر است.
بعدازظهر رفتیم فیلم توفیق اجباری رو دیدیم. خیلی مسخره بود. خنده دار بود اما مسخره. نمی دونم چرا میخوان فیلم خنده دار بسازن می رن گیر می دن به خانومها و شوهر و هوو و از این اراجیف. گلزار هم که حسابی احساس سوپر استار بودن بهش دست داده بود، بیا و ببین. من از همه مسخره ترم که بعد از دیدن اون فیلم ، اومدم نشستم " دالی بل رو یادت می یاد؟" می بینم.
دیروز رفته بودیم بازار خرید کنیم. صحنه هایی دیدیم که واقعا باید شطرنجی می شدن. آخه این چه وضعیه آقا؟! در ملاء عام س و ت ی ن می فروشن! حیثیتمون لکه دار شد آقا! من مبهوت موندم بعضی خانوم ها با چه رویی از دستفروش س و ت ی ن می خرن؟ ها؟ با چه رویی؟ تازه این که چیزی نیست یکی از همین دستفروش ها داشت به دیگری درس تجارت می داد، من خودم با همین گوش ها شنیدم که داشت می گفت: وسایل آرایش، ش و ر ت، س و ت ی ن بیار اینجا، خوب سود می کنی. با خواهرم محض کنجکاوی نگاهی به وسایل آرایش انداختیم و آی خندیدیم. آی خندیدیم. مارک های معتبر رو می شد با دو، سه هزار تومن خرید! حالا خودتون پرتقال فروش رو پیدا کنید. وقتی دستفروش معتقده خوب سود می کنه معنی اش اینه که مردم خوب خرید می کنن و خب یه معنی دیگه هم داره: مردم به انواع بیماری های پوستی مبتلا می شن. به همین راحتی!
موضوعی برای نوشتن ندارم. اصلا مگه همیشه باید موضوعی برای حرف زدن داشت؟ دلم می خواد همینطوری حرف بزنم. از اینور و اونور. حرفهایی که هیچ ربطی به هم ندارن. مثلا بگم دیروز و امروز همش دارم ترانه "روزای روشن" هایده رو گوش می دم. با خودت فکر کن من الان دارم با صدای بلند این ترانه رو می خونم ... روزای روشن خداحافظ/ سرزمین من خداحافظ/ خداحافظ/ خداحافظ/ خداحااااااااااااااافظ ... بعد همون اول دلم می گیره، دلم نمی خواد بگم سرزمین من خداحافظ. دلم می خواد بگم: سرزمین من سلام! بعدش فکر کن اونجایی که میگه "همه با هم قهر/ همه از هم دور/روزا مثل شب/شبا سوت و کور" یکدفعه آواز خوندن رو ول کنم بگم بیا با هم قهر نباشیم. آخه اگه ما با هم قهر باشیم با کی آشتی باشیم؟ بعد دوباره بخونم " همه عزادار سر به گریبون/ مردا سر دار زنا تو زندون/ نه تو آسمون نه رو زمینیم/ انگار که خوابیم کابوس می بینیم" بعد دوباره بهت نگاه کنم بگم بیا روی زمین باشیم، روی همین زمین برقصیم و بخندیم، سرمون رو روی همین زمین بذاریم، بخوابیم، خوابهای رنگی ببینیم......... "نوبت می گیریم/ گیج و بی هدف/ واسه مردن هم/ باید رفت تو صف/ روزا و شبا/ اینجور می گذرن/ هرجا که بخوان/ ما رو می برن" ایندفعه تو به من نگاه کن! من آواز خوندنمو قطع می کنم می گم حاضری از این به بعد گیج نباشیم و بی هدف؟ یا اگر هدف داریم هدفمون مردن نباشه؟ بیا به زندگی فکر کنیم، مرگ خودش بی سر و صدا می یاد. چه کار به مردن داری آخه، آدم زنده! روزا و شبای آدم زنده که اینجوری نمی گذرن. " آخه تا به کی آروم بشینیم/ حسرت بکشیم/ گریه ببینیم/ ای زن ای تنها/ مرد آواره/ وطن دل توست/ شده صد پاره/ پاشو کاری کن/ فکر چاره باش/ فکر این دل پاره پاره باش" آواز که تموم میشه بهت می گم: به نظرت ما چرا انقدر شعار می دیم؟ نکنه تمام حرفهایی که بهت زدم شعار بود؟ اینکه گفتم آشتی باشیم، بخندیم و برقصیم، خوابهای رنگی ببینیم، زندگی مون هدفدار باشه و زندگی کنیم نه مردگی؟! شعار دادم نه؟ چرا عمل نمی کنم.
دیشب که دوباره خوابم نمی برد داشتم به اون جوجه زرده فکر می کردم. زرد کمرنگ بود، زرد خیلی کمرنگ. فرز و چابک بود و هرجا که می رفتم دنبالم می دوید. بعضی وقتها هم می رفت جلوی بخاری ولو می شد و آروم آروم پلک می زد. یه جوری ولو می شد و حالت خواب به خودش می گرفت که منم دلم می خواست بخوابم. اون موقع چند سالم بود؟ یادم نیست. فقط یادمه بچه بودم. بچه هم که بودم عقل درست و درمونی که نداشتم. بدبختانه بچه بداخلاقی هم بودم. زود عصبانی می شدم و گریه هم نمی کردم معمولا، برعکس الان که اشکم دم مشکمه! خلاصه چون گریه نمی کردم عصبانیتم رو سر چیزهای اطرافم خالی می کردم. یک بار از مامانم دفتر خواستم برای نقاشی کردن مامانم گفت دفتر نداریم، تموم شده. منم با اون عقل نصفه و نیمه ام هی اصرار کردم. مامان بیچاره ام رو کلافه کرده بودم، اون بنده خدا هم کلی کار داشت و من اینو نمی فهمیدم که الان دفتری وجود نداره و من باید منتظر بمونم. وقتی که از پیش مامانم برگشتم ناراحت بودم، اومدم توی حیاط که مثلا بدبختی و بیچارگی خودم رو توی تنهایی حل و فصل کنم خیر سرم! اون جوجه بیچاره هم طبق عادت همیشگی دوید دنبال من. این بار نمی دونم چرا از من جلو زد. همیشه یا کنارم بود یا پشت سرم. از من جلو زده بود و هی جیک جیک می کرد. اعصابم رو خرد کرده بود با لگد زدم بهش و جوجه بیچاره پرت شد به جلو! ترسیده بودم و دویدم به طرفش، گرفتمش توی دستم و دیدم چشماشو آروم باز و بسته می کنه و ناله وار جیک جیک می کنه... چند روزی همونطوری لنگ لنگان دنبالم می یومد اما خیلی کم. بیشتر جلوی بخاری ولو می شد مثل یه آدم مریض. من با چشمهای پر از اشک بهش نگاه می کردم و احساس بدی داشتم. بقیه می گفتند این چش شده؟ اینکه خیلی فرز بود؟ چرا یکدفعه اینطوری شد؟ اما من جرات نداشتم بگم من با لگد زدمش. هنوز هم کسی نمی دونه. بعد از چند روز هم مرد. گاهی به یاد جوجه ی زرد اشک می ریزم. حالا هم که دارم می نویسم گریه می کنم. اون جوجه هیچوقت از یادم نمی ره. بعضی وقتها بی هیچ علت و دلیلی به یادم می یاد و اشک می ریزم.
پیوست:
یکی از خواننده های این وبلاگ خواهش کرده من رنگ صفحه رو عوض کنم چون چشم رو اذیت می کنه. واقعا چشم رو اذیت می کنه؟ نمی دونستم. حتی اگه یه نفر هم چشمش اذیت بشه من طاقت نمی یارم بس که قلبم مهربونه! (جون عمه ام). چشم رنگ صفحه رو عوض می کنم.