تبليغاتX
زن قد بلند

زن قد بلند

کاش کسی بود که در حین نقاشی کردن و بعد از آن قلم موهای مرا می شست.
کاش همسر "ایران درودی" زنده بود و کاش اگر زنده بود "ایران درودی" اجازه می داد همسرش قلم موهای مرا هم بشوید. آخر مگر من چه از "ایران درودی" کمتر دارم؟ ها؟ نه واقعا این تن بمیره من چه چیزی از او کمتر دارم؟ من حالم از قلم مو شستن به هم می خورد. حالا که همسر ایران خانوم زنده نیستند، کاش لااقل من پولدار بودم و بعد از کار قلم موهایم را با خیال آسوده روانه سطل زباله می کردم و با پولهایم قلم موهای جدید می خریدم. تصور کن چقدر زندگی شیرین می شد. نه واقعا تصور کن. نمی توانی؟ مرا باش که با چه کسی آمده ام سیزده به در!!!!

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 21:37  توسط سهیلا  | 






ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار، ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبهای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار، ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهو دادن به شبهای تار، ای بارون

ببار ای بارون ببار....
 
 
پیوست: این نقاشی مال دیوید هاکنیه David Hockney.
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 21:5  توسط سهیلا  | 

وقتی توی خیابون های این شهر راه می رم و به آدمها نگاه می کنم، معمولا احساس خوبی ندارم. وقتی توی تاکسی، اتوبوس، مترو یا بانک هستم هم احساس خوبی ندارم. در عین حال نمی تونم به آدمها نگاه نکنم چون آدمها رو دوست دارم. می دونم که حرفم خیلی چرته، اما خب اینطوریه دیگه. ممکنه کسی من رو هل بده، توی صف نوبت رو رعایت نکنه، لگد بزنه و ککش هم نگزه و هزار تا کار دیگه، اون لحظه عصبانی و ناراحت می شم اما بعد از چند ثانیه سعی می کنم فراموش کنم. بعضی وقتها موفق می شم و بعضی وقتها هم نه!

امروز که از کلاس برمی گشتم یه بوم پنجاه در هفتاد دستم بود و یک بوم سی و پنج در چهل و پنج و یک کیسه نایلونی که توش کتاب و رنگ و قلم مو و از این چیزها بود. موقعی که می خواستم سوار تاکسی بشم با خودم فکر کردم صندلی جلو می شینم که باعث آزار کسی نشم و احیانا کسی رنگی نشه. وقتی که به تاکسی رسیدم دیدم یک نفر نشسته صندلی جلو و خب من هم باید عقب می نشستم. از آقایی که جلو نشسته بود خواهش کردم که اگه میشه عقب بشینه چون من وسیله دارم. حتی دهنش رو باز نکرد بگه نه، کله دو کیلوئیشو تکون داد که یعنی نه! من هم چیزی نگفتم و ایستادم تا ماشین بعدی بیاد. یک لحظه فکر کردم که می تونم وسایلم رو توی صندوق عقب هم بذارم. هنوز کسی نیومده بود که تاکسی پر بشه. هم زمان که خواستم از راننده بپرسم که میشه این کار رو کرد یا نه. یک آقا و یک خانوم هم اومدن. راننده در صندوق رو باز کرد و گفت خیلی کثیفه ها، اگه کارت خراب نمیشه بذار اما می ترسم کارت خراب بشه. آقای مسافری که تازه اومده بود گفت نه خانوم اونجا نذاری کارت رو، خراب میشه، شما بیا بشین وسط نایلونت رو بذار روی پات من هم این بومت رو نگه می دارم. گفتم نه آقا خیلی ممنون، یه وقت شما رنگی می شین. (راستش آقاهه خیلی تمیز و مرتب بود، دلم برای شلوار اتو کشیده و کیف چرمش می سوخت) گفت نه رنگی نمی شم، حالا من رنگی بشم مهم نیست، بعدا پاکش می کنم، کار شما خراب نشه! خلاصه که من نشستم و اون آقا هم زحمت کشید و بوم من رو نگه داشت. همش توی دلم خدا خدا می کردم آقاهه رنگی نشه. اگه رنگی می شد نمی دونستم باید چه کار می کردم. الحق هم که خیلی حواسش جمع بود و محکم بومم رو نگه داشته بود. به مقصد که نزدیک شدم کیف پولم رو با هزار بدبختی از توی کیفم کشیدم بیرون، آقای محترم هم مقصدش با من یکی بود. با خودم فکر کردم کرایه اش رو حساب کنم که یک جوری ازش تشکر کرده باشم. اما او زودتر از من خواست که کرایه من رو حساب کنه. گفتم که نه تا همین جا هم خیلی زحمت کشیدین اگر اجازه بدین من کرایه شما رو حساب کنم. گفت نه خانوم کاری نکردم که. دوباره ازش تشکر کردم و تا خواستم کرایه ام رو بدم به راننده پیشدستی کرد و کرایه من رو حساب کرد! تعجب کرده بودم گفتم آخه برای چی؟ من اینطوری خیلی شرمنده می شم. این چه کاری بود کردین؟ گفت نه خانوم این چه حرفیه. باز هم تشکر کردم و با هم پیاده شدیم. اون رفت پی کارش، من هم رفتم پی کارم. اینهمه حرف زدم که بگم اگر به ازای هر آدمی که دیگران رو به هیچ جای خودش حساب نمی کنه، یک آدم خوب و انسان دوست وجود داشته باشه، زندگی توی این شهر خیلی هم بد نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 19:7  توسط سهیلا  | 

اگه یه جای دیگه دیده بودمش فکر می کردم از اون آدم حسابی هاس. چهره اش، هیکلش، نوع لباس پوشیدنش... اما رفتارش باور نکردنی بود! بارها و بارها اومد جلوی در قسمت زنونه و همسرش رو صدا کرد. اگه خودش می تونست که خودش صدا می کرد، اگه نه، یکی دیگه رو اسیر می کرد که فلانی رو صدا کنید. حوصله رقصیدن و این کارها رو نداشتم برای همین مثل بیشتر وقتها که ساکتم و دارم به چیزهای مختلف فکر می کنم و بعضی چیزهای اطرافم رو می برم زیر ذره بین، تصمیم گرفتم که این دختره بی نوا رو ببرم زیر ذره بین! بعد از هربار رفتن و برگشتن، چهره اش بیشتر توی هم می رفت. عروسی برادرش بود اما انگار نبود... اول سعی کرد کمتر برقصه، بعد جلوی دوربین نرقصید، بعد رفت شال سرش کرد، عکس گرفت، بعد نگرفت! بعد کلا رفت نشست روی صندلی و دیگه بلند نشد. آخر مهمونی، موقعی که داشتیم از سالن خارج می شدیم دیدم مردک اومده بود توی سالن زنونه ایستاده بود، میون اون همه زن! من مشکلی نداشتم، اما این کارش با چیزهایی که بهش معتقد بود و زن بیچاره اش باید انجام می داد، تناقض داشت. از کنارشون که رد شدم، دختره بهم لبخند زد و با همون لبخند ساختگی دست مردک رو فشار داد و با حالت التماس آمیزی بهش گفت: تو رو خدا ... من رد شدم و رفتم و دلم گرفته بود که یه آدم چقدر می تونه خودخواه باشه. توی این فکرا بودم که کم کم متوجه شدم بقیه نه تنها به این موضوع فکر کرده اند، بلکه دارن با همدیگه راجع بهش حرف می زنن. من این آدم رو برای اولین بار بود که می دیدم اما بقیه داشتن از سوابق درخشانش به همدیگه می گفتن. اینکه یک بار سه ساعت جلوی در آرایشگاه زنونه منتظر می مونه تا زنش برگرده، اینکه مدتی زنش رو متهم کرده بوده که با پسرخاله ات رابطه نامشروع داری، اینکه یک بار به پدر زنش میگه هیچ می دونی زنت که میره بیرون کجاها می ره؟ اینکه یک بار به مادر زنش میگه به عاطفه (خواهر زنش) تلفن های مشکوک میشه، شماها اصلا حواستون نیست! و یک عالمه موارد دیگه که حسابی حالم رو گرفت. همه معتقد بودند که این دختره تا با این مرد نرفته زیر یه سقف باید جدا بشه، اما انگار دختره یه جایی گیر کرده. انگار نمی تونه.

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 12:37  توسط سهیلا  | 

the night of the fight, you may feel a slight sting. that's pride fucking with you. fuck pride! pride only hurts. it never helps
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 21:0  توسط سهیلا  | 

چرا من خوابم نمی بره؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

حس بدی دارم. دلم می خواست کسی بود که شعور ماورایی داشت و به من می گفت که باید چه کنم؟ حس می کنم من برای این کار ساخته نشدم. تنهایی رو به همه این سر و صداها ترجیح می دم. به من می گن تو خیلی حساسی، تو باید خودت رو با شرایط وفق بدی، باید توانایی اداره امور رو داشته باشی، نباید منفعل باشی، اما من حوصله ندارم، حوصله چک و چونه زدن و زیر و رو کردن آدمها رو ندارم. من دنیا رو ساده می بینم، دنیا رو ساده می خوام. تحمل اینهمه پیچیدگی کار من نیست. حس می کنم زندگی ام از دستم در رفته. حس می کنم عقلم اون قدها هم که فکر می کردم کارساز نیست. دلم می خواد یک هفته برم یه جایی دور از همه چیز، موبایلم رو خاموش کنم، با هیچ کس حرف نزنم، کسی رو نبینم. ذهنم پر شده از حرفهای آدمها، چرا هر کس یه چیزی میگه؟ چرا هر کس فکر می کنه باید یه چیزی بگه؟ چه کار کردم که اینطوری شد؟ یه جایی همه چیز از دستم در رفت. اصلا شاید هیچی توی دستم نبود. شاید هیچی توی دستم نیست. تو رو خدا بذارید فکر کنم. بذارید یک هفته تنها باشم. فقط یک هفته.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 1:52  توسط سهیلا  | 

من از نوشتن پست "نامبر وان کم عقل" قصد خودنمایی نداشتم. من فکر می کردم منظورم مشخص باشه اما انگار نبود. عجیبه برام. چرا بعضی ها فکر کردن من می خوام نرخ تعیین کنم یا می خوام بگم عجب موقعیتی دارم ... یک کسی هم به اسم "زن قد دراز" چرت و پرت نوشته بود پاکش کردم. در عجبم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 22:14  توسط سهیلا  | 

 امروز صبح که از خواب بیدار شدم برای اولین بار توی عمرم گفتم: خدایا شکرت که فرصت دوباره بهم دادی. جریان چیه؟ خودم هم نمی دونم. احتمالا دیشب که خوابم نمی برد و توی رختخواب از اینور به اونور می شدم و هی از خودم و دیوار و سقف عکس می گرفتم، یه اتفاقی افتاده. یک بار وقتی که شب خوابتون نبرد این کار رو بکنید. عکس های جالبی میشن.

امروز صبح با اینکه خوشحال بودم برای فرصت دوباره اما وقتی که خواستم صبحانه بخورم، نون رو پرت کردم، بعد به خودم اومدم و خجالت کشیدم. اومدم غر بزنم که چرا کره شل شده، اما بعد یاد وقتایی افتادم که همه چی صفی بود و کوپنی، اون موقع ها چندان کره ای در کار نبود.

امروز صبح نمی دونم خل شدم یا آدم. خل شدم یا آدم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 10:8  توسط سهیلا  | 

۱- دختردایی من گیر سه پیچ داده که هرطور شده من رو به عقد و ازدواج برادرشوهر محترمش دربیاره. برادر شوهر محترم مقیم انگلستان هستند و برای مدتی تشریف آورده اند ایران که هم در مراسم سالگرد پدرشان حضور به هم رسانند و هم اینکه دست یک دختر ایرانی را بگیرند و با خودشان ببرند به فرنگ. این آقا سفارش یک عدد دختر قدبلند، زیبارو (ترجیحا بدون عمل زیبایی) و لاغر را داده اند. دختردایی ما فکر کرده خیلی مورد تاپ و نامبر وانی برای ما جور کرده!!!!! - غافل از اینکه عقل برادرشوهرش اندازه یک عدس هم نیست - برای همین از هر دری وارد میشه که شاید فرجی بشه. من این وسط فقط نگران یک چیز هستم، می ترسم این آقا پایش به فرنگ نرسیده از خوشی سکته ای چیزی بزنه، حالا بیا درستش کن!

۲- این کتاب "کته کلویتس" را می خوانیم و هی به ما انگیزه تزریق می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 15:20  توسط سهیلا  | 

منوچهر یکتایی

حرفم نمی یاد. فقط اومدم بگم امروز رفتم "صبا" نمایشگاه پژوهشی هنر دهه های ۵۰-۴۰ . ذهنم پر از رنگه، پر از تصویر، پر از زیبایی. پره از منوچهر یکتایی. منوچهر یکتایی. منوچهر یکتایی. عاشق خطوط و رنگهای پراطمینان او هستم. از این همه تسلط مبهوت می شم. هنوز ذهنم درگیره آبی ها، زردها، سبزها، صورتی ها و سفیدهاس. انرژی فوق العاده ای در خودم احساس می کنم. انرژی ای که باعث شده همه بدی ها رو فراموش کنم. ممنونم منوچهر یکتایی عزیز!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 21:25  توسط سهیلا  | 

دیروز یک روز باصفا بود. صفایی کردیم آقا، جای شما خالی... رفته بودیم بهترین نقطه شهر. همسر آینده ما از آنجا بدش می آید، اما انگار او هم صفا کرد. هنوز متوجه نشدید کجا رو می گم؟ بابا انقلاب دیگه!!!!!! همسر آینده می گه یاد دوران دانشجویی و در به در دنبال کتاب گشتن و خوابگاه و از این چیزها می یفته و بدش می یاد. اما من عاشق کتاب فروشی های انقلاب، لوازم التحریر (یا به قول یک آدم دوست داشتنی، لوازم التحریک) فروشی های اونجا هستم. دیروز یک عالمه کتاب خریدیم، البته بیشتر او خرید تا من! من گشت زدن توی کتاب فروشی ها رو دوست دارم و ترجیح می دم کم خرید کنم تا دوباره برگردم! اما او دو سه ساعت می گرده و یک عالمه کتاب می خره تا برای چند ماهی حتی گذرش هم به انقلاب نیفته! خلاصه که من کتاب "کته کلویتس" ، "پیکر فرهاد" ، و "آموزش نقاشی برای خردسالان" رو خریدم. فیلم هم خریدیم، "زمانی برای مستی اسب ها" و "گاو" و چند تای دیگه که اسماشون به یادم نمونده. من فقط "زمانی برای مستی اسب ها" رو برداشتم. تازه نگارخانه بهزاد هم رفتیم. نمایشگاه تصویرسازی بود. فکر نمی کردم بعد از آخرین بگو مگویمان سر نمایشگاه رفتن او بخواد دوباره با من بیاد. گفتم: حالا که تا اینجا اومدیم بیا به بهزاد هم سری بزنیم. او گفت: یعنی من هم بیام؟ گفتم: نخیر، شما پشت در منتظر بمون، من برمی گردم. برآشفته شد و گفت: یعنی چی؟ من پشت در وایسم؟ نخیر منم می یام اما باید برام توضیح بدی!!!!! گفتم: من توضیح نمی دم، اصلا توضیحی ندارم، هرچی خودت درک کردی، همونه. او هم فکر کنم با خودش فکر کرد بهتر از اینه که بخواد پشت در بمونه و با من راهی شد. خوشبختانه تصویرسازی بود و توضیحش در قالب داستان زیر هر تصویر درج شده بود و من رو خلاص کرد........ من نمی فهمم چرا بعضی از آدمها دنبال توضیح هستن، اگر قرار بر توضیح بود که هنرمند خودش زیر تصویر زیرنویس می زد. من خودم بعضی وقتها متوجه نمی شم هنرمند منظورش چه بوده و چه می خواسته بگه، اینطور موقع ها توی ذهنم یک چیزی برای خودم ردیف می کنم و سعی می کنم به اثر ربطش بدم. اصلا جذابیتش هم به نظرم همینه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 10:40  توسط سهیلا  | 

قیصر امین پور

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان گردنیم

اگر خنجر دوستان گرده ایم

گواهی بخواهید، اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم.

 

قیصر امین پور هم پرواز کرد. دیشب قلبش برای همیشه ایستاد. خدا رحمتش کنه. دوستش داشتم. حیف شد. بعضی از آدمها چرا انقدر زود می میرن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 10:34  توسط سهیلا  | 

- ببین هرچی پول دادی بهت برمی گردونم. شده برم دزدی کنم بهت برمی گردونم. به غیر از پول کارت تلفن ها که اونم چون به خودت زنگ زدم... نه نه من احتیاج به پول تو ندارم ... نه من که می دونم پای یکی دیگه وسطه ... می دونم یکی دیگه تو زندگیته ... ولی تو به من خیلی بد کردی ... خدا جوابتو میده ... مطمئن باش ... به خدا سپردمت.

برای این کمردرد لعنتی رفته بودم دکتر، داروخانه شلوغ بود، خیلی شلوغ. هوای داروخانه مونده بود و بدبو، آدمها سرفه می کردند و من تحمل موندگی هوا رو نداشتم، از داروخانه زدم بیرون. یه کمی بیرون ایستادم تا حالم بیاد سرجاش. یه دختر چادری جلوی تلفن عمومی ایستاده بود و با لکنت و صدای بلند و پرهیجانی که مشخص بود از عصبانیته، با کسی اون طرف خط حرف می زد. گوشی رو گذاشت و برگشت رفت توی داروخانه، بعد از چند ثانیه برگشت. مستاصل بود. دلم می خواست براش کاری بکنم. با نگاهم دنبالش می کردم. یاد "اتی" فیلم "بوتیک" افتادم. دلم می خواست براش کاری بکنم، اما نمی دونستم چه کار، برای همین فقط نگاهش کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 14:34  توسط سهیلا  | 

می خوام از همه کسانی که به سوال من پاسخ دادند تشکر کنم. در واقع باید بگم خیلی ممنون و متشکرم. این سوال زمانی به ذهنم رسید که خودم خیلی خیلی دل گرفته بودم. همون لحظه دلم خواست بدونم آدمهای دیگه موقعی که دلشون می گیره چه کار می کنند. دوست داشتم که حالات هرکدوم از شماها رو توی ذهنم تصویر کنم. لحظه های تنهایی آدمها رو خیلی دوست دارم. لحظه هایی که هیچ کسی بهش راه نداره. حالا اگه این تنهایی با دلتنگی همراه باشه، زیباتر و پر رمز و رازتره. من خودم وقتی دلم می گیره دست و دلم به هیچ کاری نمیره، یک جا می شینم و نگاهم خیره میشه و گریه می کنم. بعد سعی می کنم حال خودم رو بهتر کنم، اما هیچوقت بهتر نمیشه، همیشه حال خودم رو بدتر می کنم. نه حرف زدن با کسی، نه موسیقی، نه فیلم، نه کتاب خوندن، هیچی حالم رو بهتر نمی کنه. برای همین خودم رو رها می کنم و به مرور به حالت عادی برمی گردم. گاهی این بازگشت کمی طولانی میشه، مثل این بار!

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 10:24  توسط سهیلا  | 

شماها وقتی دلتون می گیره چه کار می کنید؟ این سوال جدیه به خدا. هر کس دوست داره جواب بده.

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 0:47  توسط سهیلا  |