تبليغاتX
زن قد بلند

زن قد بلند

فاطمه امدادیان

امروز رفته بودم موزه هنرهای معاصر. طبق معمول مدتی از پشت شیشه به "زن قد بلند" خودم نگاه کردم، از پشت شیشه ازش عکس گرفتم و به قفلی که به در زده بودند خندیدم. اصلا نمی دونم عنوان این نمایشگاهی که دیدم چی بود، فقط دیدم. پیکره های چوبی "فاطمه امدادیان" حسابی هوش از سر برد. اثر "آخرالازمان" "بهروز دارش" هم همینطور. از هر دو عکس گرفتم. وقتی داشتم از پیکره های امدادیان عکس می گرفتم "نگهبان موزه" (این عنوانی بود که من و فاطمه به اون مردک دادیم) اومد گفت: خانوم با فلاش عکس نگیرید. گفتم: چشم. گفت: مجوز دارید؟ با تعجب گفتم: مجوز؟! و خندیدم و گفتم: من دارم با دوربین موبایلم عکس می گیرم. گفت: خب پس نگیرید. گفتم: چشم، نمی گیرم. گفت: حالا با موبایله با هرچیه باید مجوز داشته باشید. گفتم: باشه نمی گیرم. گفت: با فلاش عکس نگیرید. گفتم: گفتم که چشم، باشه، نمی گیرم. کم مونده بود بگم غلط کردم... ولم کن ... خلاصه که نگهبان موزه تا جایی که تونست چشمم رو درآورد. هرجا که رفتم و در تیررس نگاهش بودم دریغ نمی کرد و تا جایی که می تونست نگاه می کرد. توی دلم گفتم عجب گهی خوردم (بلانسبت شماها) حالا این بپای من شد. وقتی که خواستیم برگردیم، طبق عادت همیشگی جلوی غرفه کتاب فروشی ایستادیم و خرید کردیم و ... خلاصه مشغول بودیم، یک لحظه احساس کردم نگهبان موزه داره بهم اشاره می کنه که: بیا. یک لحظه خیلی کوتاه، شاید سه ثانیه این فکر به سرم زد که نکنه می خواد موبایلم رو بگیره اما بعد از سه ثانیه متوجه شدم داره یواشکی علامت می ده و ریگی به کفشش داره ... خنده ام گرفته بود اما خب نمی تونستم تنهایی بخندم که، رفتم طرف فاطمه و گفتم: فاطمه می بینی من چه بدبختم؟ گفت: چرا؟ گفتم: همون که بهم گفت عکس نگیر اشاره می کنه، میگه بیا بریم. البته این بریمش رو از خودم درآوردم که بخندیم. فاطمه هم که بی جنبه، هر هر با صدای بلند شروع کرد به خندیدن، نگهبان هم مشغول علامت دادن بود برای خودش. من هم برای اینکه بگم حواسم به تو الدنگ نیست شروع کردم با استادم صحبت کردم و از موزه خارج شدیم. یکدفعه دیدم فاطمه داره از خنده ریسه می ره، و هی تلاش می کنه موضوعی رو به من بگه. من و استاد و دو سه نفری هم بیرون ایستاده بودیم و منتظر بچه ها بودیم. قبل از اینکه فاطمه بخواد به حرف بیاد، نگهبان موزه اومد توی حیاط و یک راست اومد طرف ما و رو کرد به من و گفت: ببخشید شما از کرج اومدین؟ استاد به عادت همیشگی از بالای عینک بهش نگاه کرد و من هم گفتم: نخیر. گفت: آهان، ببخشید. و رفت البته نه داخل موزه، به سمت خیابون. فکر کرد شاید افاقه کنه. خلاصه با فاطمه یک عالمه خندیدیم و حرص خوردیم. به نظرم قبل از اینکه درها رو قفل بزنن و آدمها رو بپان که کی داره عکس می گیره و کی انگشتشو کرده توی دماغش، بهتره آدمهای مناسب تری رو برای کار کردن توی موزه انتخاب کنن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 22:19  توسط سهیلا  | 

دارم می یفتم توی یه مسیر جدید، آره، انگار دارم می یفتم. ذهنم این روزا همش درگیره. دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. دلم می خواد نقاشی کنم اما نمیشه ... رنگ و بوم و سه پایه رو آماده می کنم و وقتی قلم مو رو می گیرم توی دستم انرژی ندارم، حوصله ندارم. می خوام برم بیرون راه برم، برم یکی دو تا نمایشگاهی، جایی، اما پاهام انگار سنگ شده. کتاب می گیرم دستم، هر یه پاراگراف رو ده بار می خونم ... به دوستی، آشنایی زنگ می زنم که حرف بزنیم اما بعد از سلام و احوالپرسی می بینم حرفی ندارم. همش دارم فکر می کنم که چه کنم، چه نکنم. روزهای زیادی باقی نمونده، فوقش بیست روز. به همه چی فکر می کنم، وسواسم زیاد شده، گاهی حس می کنم کله ام ده برابر شده انقدر که فکر می کنم. مهمترین چیزی که ذهنم رو درگیر کرده اینه که بعدش می خوام چی کار کنم؟ زندگی ام همینطوریه که الان هست یا خیلی عوض میشه؟ می دونم خیلی عوض میشه اما چطوری میشه؟ دنیای شخصی ام چی میشه؟ نابود و خراب؟ یا اینکه قشنگ تر از قبل؟ یا همینطوری مثل الان؟ من زن خوبی هستم؟ به اندازه کافی وفادار؟ به اندازه کافی کدبانو؟ به اندازه کافی مهربون؟ به اندازه کافی ... او مرد خوبی هست؟ به اندازه کافی وفادار؟ به اندازه کافی مسئولیت پذیر؟ به اندازه کافی مهربون؟ به اندازه کافی حامی؟ به اندازه کافی یعنی چقدر؟ اصلا اندازه مگه کافی و غیرکافی داره؟ چی میگی، خودت می فهمی چی می گی؟
 
+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 14:53  توسط سهیلا  | 

یک هفته بود که داشتم خودم رو عذاب می دادم، چرا؟ چون نتونسته بودم جلوی دهانم رو بگیرم و موضوعی رو با کسی در میان گذاشته بودم. موضوعی نبود که من بخوام با هر کسی راجع بهش حرف بزنم، فکر کردم ما با هم صمیمی و نزدیک هستیم ... اما خب، آدم گاهی باید قبول کنه که درمورد بعضی چیزها اشتباه کرده. اشتباه کردم و دو تا جمله درشت هم شنیدم. خلاصه که هر وقت اون جملات یادم اومد، خودم رو سرزنش کردم. الان داشتم کتابی می خوندم با عنوان: کلید طلایی ارتباطات. سه تا جمله خوندم که خیلی تاثیرگذار بود و دوست دارم شما هم بخونید:

- به جای ملامت خود در قبال اشتباهات، آنها را درس و تجربه ای ارزشمند تلقی کنید.

- به جای اینکه در قبال نارسایی ها، دیگران را به باد ملامت بگیرید، مسئولیت های زندگی را به گردن بگیرید و رفتارتان را منشاء رویدادهای زندگیتان به حساب آورید.

- به جای اینکه نسبت به خود و دیگران خرده گیر باشید، در خود و دیگران به دنبال خوبی ها بگردید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 22:46  توسط سهیلا  | 

هنوز بعد از اینهمه سال زندگی یاد نگرفتم گاهی خفه خون بگیرم و رازهای مهم زندگی ام رو به کسی نگم؛ حتی اگه فکر کنم کسی نزدیک ترین آدم توی زندگی به من باشه. وقتی آدم راز زندگی اش رو برملا می کنه باید منتظر باشه یک روزی، یه جایی، یه کسی، اون راز رو تبدیل کنه به یه پتک.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 10:47  توسط سهیلا  | 

امیرحسین ابن الدین

بیا بریم خر پلیس بازی کنیم ... می یای؟ بیا بریم بازی های خرکی کنیم. بیا بریم خر رنگ کنیم. بیا بریم خربازی. بیا بریم دم خر رو بکشیم، بعد در بریم. بیا با خر جمله بسازیم. من یه جمله ساختم: خر آخرشه! دلم می خواد همش بگم خر، مثل وقتایی که گلوم می خاره. بیا من خر می شیم، تو پشت من سوار شو. خب من چی کار کنم وقتی خر نداریم مجبورم من خر بشم. تو خر نشو، تو حیفی.

قصه‌ی خری مرده، که مردم دارند دفن‌اش می‌کنند. اين، بلاهت ماست که دست به کار پنهان کردن‌اش هستيم.

این جمله صالح تسبیحی در مورد این نقاشی امیرحسین ابن الدین. من داشتم به لغت خر فکر می کردم و دست بر قضا توی وبگردی هام برخوردم به سایت فروغ و نوشته صالح تسبیحی در مورد ابن الدین و نقاشی هاش و بعد سایت امیرحسین ابن الدین. این نقاشی رو توی یکی از نمایشگاه های ابن الدین دیده بودم. طولانی و عمیق نگاهش کردم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 13:35  توسط سهیلا  | 

طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

 

۱ـ عشق

۲ـ عشق يكطرفه ، عشق است يا حماقت ؟ تكليف عاشق چيست ؟

۳ـ اگر آدمي بعد از ازدواج عاشق شخص ديگري شود ؟

۴ـ نظرتان درمورد عشق ممنوعه يا عشق نفريني چيست ؟ مثال ميزنم :

عشق همجنس به همجنس ، عشق پسري به پيرزني ، عشق زني به پدرشوهرش

عشق مردي به خالهء زنش و ...

اینها سوال هایی هستند که سیاوش (یا همون چوزموری) عزیز از من پرسیده، با اینکه چندان تمایلی ندارم راجع به عشق حرف بزنم اما چون تهدید کرده، مجبورم بنویسم.

همه می دانیم عشق و عقل در کنار هم قرار نمی گیرن و وقتی آدمی به زور هم که شده این دو را کنار هم بگذارد، نه عشق را کامل دریافت می کند و نه عقل را. چیزی که بدست می آورد، چیزی است شبیه معامله و بده بستان. همیشه موقع شروع، ما عشق خالص را تجربه می کنیم اما بعد از مدتی از آنجایی که آدم هستیم و منفعت طلب به فکر خودمان می افتیم و از همینجا عقل هم وارد بازی می شود و دائم زیر گوشمان تکرار می کند بیا و جوانمردی کن و او را مال خودت بکن! بعدش هم که طرف را مال خودمان کردیم داستان هایی که همه می دانیم اتفاق می افتد. به همین سادگی ...

عشق یکطرفه به نظرم همان عشق خالص است. کسانی که دنبال معامله هستند بهش می گویند حماقت! تکلیف عاشق هم با خودش است. خودش می داند و خدای خودش.

و اما عشق بعد از ازدواج. اگر آدم بی خیالی باشیم هیچ دردسری برایمان ندارد اما نکته اینجاست که آدم بی خیال که عاشق نمی شود. آدم بی خیال هوس می کند و خوشش می آید. اما اگر آدم با خیالی باشیم، زندگی مان تلخ است و شیرین... (نمونه اش همین حاج یونس خودمان ) به نظرم این نوع عشق هم یکجورایی ممنوعه است. نه؟ اصولا چیزهای ممنوع جذاب تر هستند. بعضی از آدمها هم دنبال چیزهای جذاب هستند، چیزهای جذاب هم همیشه دردسر دارند. حالا اگر کسی تاب تحمل دردسرهای اینچنینی را دارد، بسم الله ... چه اشکالی دارد؟ عشق مهربان است، لطیف است، روح را صیقل می دهد. اگر عشقی وارد زندگی کسی شده - حالا اگر یک طرفه است یا دیر اتفاق افتاده یا ممنوعه است یا اصلا هیچ مشکلی هم درش نیست - حتما باید اتفاق می افتاده. منظورم همان عشق است نه چیز دیگر...

راستش من دوست ندارم کسی را به این بازی دعوت کنم. اما اگر کسی دلش می خواهد وارد این بازی بشود، بسم الله ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 12:45  توسط سهیلا  | 

امروز روز جهانی کودکه. دلم می خواد همه بچه های دنیا رو ببوسم. حتی اون تخس هاشونو.

شبکه صدای آمریکا یه برنامه ای داشت به همین مناسبت البته من نصفه و نیمه دیدم. گزارشی از فعالیت های بشردوستانه آنجلینا جولی و برد پیت پخش کردن. خیلی ها معتقدند جولی داره ظاهرسازی می کنه و اعتقادی به این کارها نداره. خودش که کلا تکذیب کرده بود. به نظر من هم کارش ظاهرسازی نیست. یعنی با خودم فکر می کنم واقعا اگه ظاهرسازی باشه بنده خدا دل درد نداره که بکوبه بره کشورهای دورافتاده ای مثل پاکستان و افغانستان و ... اگر بنا به ظاهرسازیه کشور خودش راه دست تره که. تازه اگه هم ظاهرسازیه چرا بقیه این کار رو نمی کنن؟ چطور برای عمل کردن و کوچک کردن و بزرگ کردن اعضا و جوارحشون از هم سبقت می گیرن به اینجا که می رسه دست از رقابت برمی دارن؟ جالبه که جولی و پیت بعد از فیلم آقا و خانم اسمیت تصمیم گرفتن دیگه کاری رو با هم انجام ندن به دلیل اینکه هر وقت یکی از اونها مشغول کاره، دیگری به چهار تا بچه ای که دارن رسیدگی کنه. واقعا ظاهرسازی انقدر نیاز به برنامه ریزی نداره.

از اون طرف هم گزارشی از مدونا نشون دادن. او هم مدتیه که از مالاوی (فکر کنم مالاوی بود، جاییه در افریقا) بچه ای رو به فرزند خواندگی قبول کرده. البته حضانت موقت اون بچه رو به مدت یک سال بهش دادن. خیلی برام جالب بود نمی دونستم مدونا نویسنده کتاب های کودک هم هست. به هر حال اینکه این جریان مدونا و قبول فرزند هم کلی سر و صدا کرده. مدونا گفته: برق نگاه کودکی به خاطر داشتن مدرسه می ارزه به تمام لذت های دنیا!

یه چیز دیگه، من نمی دونستم کلینتون هم فرزند خوانده بوده. جان لنون هم همینطور. چند تا آدم مشهور دیگه هم بودن که من چون نمی شناختمشون اسمشون به یادم نمونده.

حالا می پردازیم به بحثی شیرین در باب بچه دار نشدن. من همیشه در عجبم آدمها چه مرضی دارن که اصرار دارن بچه ای رو خودشون تولید کنن. اینهمه بچه بی سرپرست، نیازمند محبت و حمایت ما آدمها هستن چرا باید آدم دیگه ای وارد این دنیا بشه؟ چون ما خودخواهیم؟ یا نگران حرف مردم هستیم؟ بعد از این طرف هم مانده ام که چرا بهزیستی و ... انقدر سخت می گیرن برای داوطلبین.

یک زمانی خواهرم داوطلبانه توی بهزیستی کار می کرد. مدتش کوتاه بود. اصولا قوانینی که اونجا حاکمه کمی مسخره اس. چون نمی خوان بچه ها به کسی وابسته بشن، بعد از مدت کوتاهی عذر داوطلب رو می خوان، حالا به هر دلیلی که خودشون بتراشن اما دلیل اصلی همونه که گفتم. خلاصه اینکه بچه ها خیلی شرایط بدی داشتن، خصوصا نوجوون ها. وقتی درد دل می کردن آرزوی همشون این بود که کسی اونها رو به فرزندی قبول کنه. همشون آرزوی سقف و خونه گرم و محبت پدر و مادر داشتن. این در حالیه که خیلی از زن و مردها هم آرزوی سر و صدای بچه ای رو توی خونشون دارن. چرا بعضی وقتها زندگی سگی میشه؟ بعضی وقتها که به این چیزها فکر می کنم به نظرم زندگی خیلی سگیه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 16:41  توسط سهیلا  | 

امروز اولین روز ابری پاییز است.

امروز اولین روز بارانی پاییز است.

امروز اولین روز دلگیر پاییز است.

من در خانه نشسته ام و دارم مگس می پرانم.

من در خانه نشسته ام و به افق های دوردست می اندیشم.

من در خانه نشسته ام و دارم فکر می کنم که ای کاش در خانه ننشسته بودم.

من در خانه نشسته ام و هی فکرهای مسخره مسخره با خودم می کنم!

من در خانه نشسته ام و قلبم دارد کند می زند.

من در خانه نشسته ام و فکر می کنم چه کار کنم که قلبم تندتر بزند؟

من در خانه نشسته ام و از بی کاری و بی عاری دلم می خواهد گیس های خودم را قیچی کنم.

من در خانه نشسته ام و فکر می کنم اگر کتاب شورت استوری تصویر دوریان گری را برای چندمین بار بخوانم حتما انگلیسی ام خوب می شود!

من در خانه نشسته ام و از خودم طراحی می کنم.

من در خانه نشسته ام و وقتی طراحی ام تمام می شود با خودم فکر می کنم این آدمی که روی کاغذ است چرا من نیستم و این آدم چرا سرگیجه دارد؟

من در خانه نشسته ام و کانون فرهنگی آموزش به من اس ام اس می دهد که امسال را با برنامه آغاز کنم (تلاش + برنامه ریزی) و از من می خواهد ثبت نام کنم.

من در خانه نشسته ام و دلم می خواهد به کانون فرهنگی آموزش اس ام اس بزنم و بگویم که دست از سر من بردارید. من نمی خواهم به دانشگاه بروم اصلا. اگر می خواستم تا حالا رفته بودم.

من در خانه نشسته ام و کتاب "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" را در دست دارم و با خودم فکر می کنم چرا سلینجر در پس دیوارهای بلند خانه اش پنهان شده است؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 14:39  توسط سهیلا  | 

مودیلیانی

خیلی نامردی. تو دماغتو عمل کرده بودی، گفتی حوصله ام سر می ره من ساده لوح هم برداشتم چند تا فیلم بهت دادم. حالا اونای دیگه به کنار، مودیلیانی منو بهم پس بده لامروت. دلم برای اون دیالوگش با پیکاسو تنگ شده. صد بار با خودم تکرارش کردم.

پیکاسو: چرا انقدر از من بدت می یاد؟

مودیلیانی: من عاشق توام پابلو، من از خودم بدم می یاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 23:12  توسط سهیلا  | 

- حالا به من چه که مردا (!) می خوان برن استخر، چون اونها می خوان برن دنبال خوشگذرونی من مجبورم که افطار و شام رو با هم بخورم؟
- نه ، آخه می دونی چیه، دفعه قبل خونه فلانی که بودیم بعد از افطار رفتن و ساعت یازده و نیم برگشتن خونه، اصلا شام خوردنمون معلوم نشد.
- خب ما چی کار به اونا داریم؟ هر وقت اومدن خودشون بیان شامشون رو بخورن. اصلا اینطور که می گی مردا من یه جوری می شم.
- نه خب بیچاره ها خسته ان!!!!!
- خب باشه خسته باشن اما اینطوری هی نگو مردا مردا ، کهیر می زنم!!!!
- چرا؟
- نمی دونم یه طوری می شم انگار داری از شیخ های عرب حرف می زنی.
- یه طوریت نشه! تو هم عادت می کنی. 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 17:30  توسط سهیلا  | 

نه من فکرشو می کردم نه تو، که دفترهای سه چهار سال پیش انقدر حال منو بگیره. یه مشت یادداشت معمولی، روزهایی که داشتم اینا رو می نوشتم به ذهنم هم خطور نمی کرد یه شبی از شبهای پاییز می شینم و دونه دونه صفحه های دفترها رو ورق می زنم و آه می کشم و بغض می کنم ... اون وسط مسط ها دست خط تو هم که ... کاش اینا رو ازت نگرفته بودم ... حالا فکرشو بکن سالهای بعدی اگه در کار باشه و من زنده باشم چه کنم؟ ۲۵ آبان سال ۱۳۸۳ پایین صفحه نوشتی:

- چرا مظلوم شده ای؟!

- هی ...

- جوابم کو؟

چرا جواب نداده بودم؟ یادم نیست. همینطور ورق می زنم و روزها و ساعت ها و لحظه ها پیش چشمم رژه می رن. شنبه ۷ شهریور سال ۸۳ نوشتم:

چیزی نخواه، آنگاه هرگز سرخورده نمی شوی. با روشنایی از تاریکی پیشگیری کن، و با شادی از غم، زیرا این ناموس اشیا و امور است. آنگاه هرگز دلسرد نخواهی بود. به زندگی بگو: با من چه کار می توانی بکنی؟ من هیچ چیز نمی خواهم. و به مرگ بگو: با من چه کار می توانی بکنی؟ من هم اکنون مرده ام! آنگاه به راستی آزاد هستی، زیرا تا از زندگی آزاد نشوی، از مرگ رهایی نخواهی یافت و وقتی از هر دو رها شوی، زندگی را که جاودانگی ست، خواهی شناخت.

اصلا یادم نیست این جملات مال کیه، شاید مال آندره ژید باشه، اما یادمه که چرا نوشتم. یادمه.

 سه شنبه ۴ بهمن سال ۸۴ پایین دفتر نوشتی:

من قهرم ، تو ننری و لوس و پر افاده، کی بداخلاق است؟  همش می خواهد بجنگد. همش ...

همیشه فکر می کنی من می خوام با تو بجنگم. من نمی خوام با هیچ کس بجنگم. شاید بلد نیستم با آدمها از در صلح وارد بشم... شاید یادم نداده باشن... اما من همیشه سعی می کنم با کسی نجنگم... باور کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 0:27  توسط سهیلا  | 

فکر می کنم حرفی برای گفتن دارم اما وقتی می خوام بنویسم می بینم حرفی ندارم ... هیچی ... اما یه چیزی انگار روی دلم سنگینی می کنه.

Your heart is not open so I must go
The spell has been broken, I loved you so
Freedom comes when you learn to let go
Creation comes when you learn to say no

You were my lesson I had to learn
I was your fortress you had to burn
Pain is a warning that somethings wrong
I pray to God that it wont be long
Do ya wanna go higher


Theres nothing left to try
Theres no place left to hide
Theres no greater power
Than the power of good-bye

Your heart is not open so I must go
The spell has been broken, I loved you so
You were my lesson I had to learn
I was your fortress


Theres nothing left to lose
Theres no more heart to bruise
Theres no greater power
Than the power of good-bye

Learn to say good-bye
I yearn to say good-bye

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 21:19  توسط سهیلا  | 

امروز شبکه fashion یه برنامه‌ای داشت راجع به Calvin Klein ؛ از گذشته‌ها تا به امروز. وقتی راجع به موفقیت از او سوال کرد گفت: I'm successful, because I enjoy what I do

شنیده بودی که کسی راجع به موفقیت خودش جمله‌ای به این قشنگی بگه؟ حالا اگه این آدم ایرانی بود می‌دونی چی می‌گفت؟ اول یه عالمه تعارف تیکه پاره می‌کرد و بعد می‌گفت: من موفقیت خودم رو مدیون دعای خیر مردم هستم. مادرم از بچگی مشوق من بود. همسرم مرا یاری کرد...

راجع به لباس خیلی جالب صحبت می‌کرد و چیزی که دائم تکرار می‌کرد این بود که: لباس باید راحت و بی‌دردسر باشه. واقعا هم وقتی مدل‌ها رو می‌دیدم متوجه شدم نسبت به مدل‌های دیگه انگار جینگیلی مستون‌هاشون کمتره، ساده تر و شیک تر هستن. دلم خواست یه عالمه از اون لباس‌ها داشتم اما تنها چیزی که از این کمپانی داشتم یه عطر Contradiction بود که اونم تموم شد. تازه اونم کسی بهم هدیه داده بود در قبال کاری که براش انجام داده بودم.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 18:35  توسط سهیلا  | 

تا به حال شده با کسی در مورد موضوع مسخره‌ای بحث کنی و بعد از یکی دو ساعتی بحث کردن، در مورد شخصیت خودت به نتیجه‌ی تلخ اما مهمی برسی؟ اینطور موقع‌ها چه حسی داری؟

می‌دونی من چه حسی داشتم؟ اولش احساس کردم با خودم غریبه‌ام، یعنی حس کردم یه آدم دیگه در من وجود داره، کمی که گذشت احساس شرمساری کردم، بعد از مدتی فکر کردم که نه بابا، هیچ همچین چیزی نیست، اما بعد باز فکر کردم و فهمیدم دارم سر خودم رو شیره می‌مالم، دوباره احساس شرمساری کردم و بعد توی دل خودم اعتراف کردم که: گاهی موقع بحث کردن خشن، مستبد و متعصب می‌شم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 21:16  توسط سهیلا  |