
امروز رفته بودم موزه هنرهای معاصر. طبق معمول مدتی از پشت شیشه به "زن قد بلند" خودم نگاه کردم، از پشت شیشه ازش عکس گرفتم و به قفلی که به در زده بودند خندیدم. اصلا نمی دونم عنوان این نمایشگاهی که دیدم چی بود، فقط دیدم. پیکره های چوبی "فاطمه امدادیان" حسابی هوش از سر برد. اثر "آخرالازمان" "بهروز دارش" هم همینطور. از هر دو عکس گرفتم. وقتی داشتم از پیکره های امدادیان عکس می گرفتم "نگهبان موزه" (این عنوانی بود که من و فاطمه به اون مردک دادیم) اومد گفت: خانوم با فلاش عکس نگیرید. گفتم: چشم. گفت: مجوز دارید؟ با تعجب گفتم: مجوز؟! و خندیدم و گفتم: من دارم با دوربین موبایلم عکس می گیرم. گفت: خب پس نگیرید. گفتم: چشم، نمی گیرم. گفت: حالا با موبایله با هرچیه باید مجوز داشته باشید. گفتم: باشه نمی گیرم. گفت: با فلاش عکس نگیرید. گفتم: گفتم که چشم، باشه، نمی گیرم. کم مونده بود بگم غلط کردم... ولم کن ... خلاصه که نگهبان موزه تا جایی که تونست چشمم رو درآورد. هرجا که رفتم و در تیررس نگاهش بودم دریغ نمی کرد و تا جایی که می تونست نگاه می کرد. توی دلم گفتم عجب گهی خوردم (بلانسبت شماها) حالا این بپای من شد. وقتی که خواستیم برگردیم، طبق عادت همیشگی جلوی غرفه کتاب فروشی ایستادیم و خرید کردیم و ... خلاصه مشغول بودیم، یک لحظه احساس کردم نگهبان موزه داره بهم اشاره می کنه که: بیا. یک لحظه خیلی کوتاه، شاید سه ثانیه این فکر به سرم زد که نکنه می خواد موبایلم رو بگیره اما بعد از سه ثانیه متوجه شدم داره یواشکی علامت می ده و ریگی به کفشش داره ... خنده ام گرفته بود اما خب نمی تونستم تنهایی بخندم که، رفتم طرف فاطمه و گفتم: فاطمه می بینی من چه بدبختم؟ گفت: چرا؟ گفتم: همون که بهم گفت عکس نگیر اشاره می کنه، میگه بیا بریم. البته این بریمش رو از خودم درآوردم که بخندیم. فاطمه هم که بی جنبه، هر هر با صدای بلند شروع کرد به خندیدن، نگهبان هم مشغول علامت دادن بود برای خودش. من هم برای اینکه بگم حواسم به تو الدنگ نیست شروع کردم با استادم صحبت کردم و از موزه خارج شدیم. یکدفعه دیدم فاطمه داره از خنده ریسه می ره، و هی تلاش می کنه موضوعی رو به من بگه. من و استاد و دو سه نفری هم بیرون ایستاده بودیم و منتظر بچه ها بودیم. قبل از اینکه فاطمه بخواد به حرف بیاد، نگهبان موزه اومد توی حیاط و یک راست اومد طرف ما و رو کرد به من و گفت: ببخشید شما از کرج اومدین؟ استاد به عادت همیشگی از بالای عینک بهش نگاه کرد و من هم گفتم: نخیر. گفت: آهان، ببخشید. و رفت البته نه داخل موزه، به سمت خیابون. فکر کرد شاید افاقه کنه. خلاصه با فاطمه یک عالمه خندیدیم و حرص خوردیم. به نظرم قبل از اینکه درها رو قفل بزنن و آدمها رو بپان که کی داره عکس می گیره و کی انگشتشو کرده توی دماغش، بهتره آدمهای مناسب تری رو برای کار کردن توی موزه انتخاب کنن.


