تبليغاتX
زن قد بلند

زن قد بلند

از کسانی که منو می‌شناسن فقط یک نفر هست که آدرس وبلاگ منو داره. راجع به اسم وبلاگم حرف زدیم و او با خنده به من گفت که اسم وبلاگم س ک س ی ه، و باعث جلب توجه میشه. من تعجب کردم و از اونجایی که او آدمیه که کلا اهل غلو کردنه، ترجیح دادم جدی ازش سوال کنم که آیا واقعا اینطوره یا داره شوخی می‌کنه؛ او دوباره خندید و گفت نه، نه اونقدرها هم، اما خب باعث جلب توجه میشه. بهش گفتم که من اصلا اینطور فکر نمی‌کردم، علت انتخاب این اسم هم به قد بلندی خودم مربوط نبوده.

من زن نسبتا قد بلندی هستم؛ البته در ایران. یعنی اگر کسی بخواد مشخصات من رو به پلیس بده شاید اشاره‌ای هم به قدم بکنه. نه، نه اشتباه نکنید، اونقدرها هم بلند نیستم، عمرا اگه هم قد نیکول کیدمن باشم. خدا اگه خیلی مرحمت کرده باشه 167 سانتی‌متر به من قد داده باشه، اونم که دیگه داد و قال نداره. راستش علت اصلی انتخاب این اسم، به مجسمه‌های جاکومتی و علاقه من به او و کارهاش برمی‌گرده. حتما اگه سری به موزه هنرهای معاصر زده باشید، و اون آدم زیبا رو که در حال راه رفتنه دیده باشید، علاقه من رو درک می‌کنید. خلاصه اینکه یک روزی من مجسمه‌ای از جاکومتی دیدم، البته فقط تصویرش رو، اسم اون مجسمه بود: tall woman . من عاشق اون زن شدم. برای اینکه حس کردم یه چیزی بین من و او مشترکه، و مطمئنم اون چیز ربطی به قد نداشت. بعدها که باز بر حسب اتفاق او رو جای دیگری دیدم، تعجب کردم چون یه اسم دیگه داشت: standing woman . من دلم نمی‌خواست اسمش عوض بشه، او زن قد بلند منه، اسمش هم همینه.

داستان نامگذاری این وبلاگ هم همینه. از تمامی کسانی که این مدت برای من کامنت خصوصی گذاشتند و پرسیدند که قدم چند سانتی‌متره؟ و آیا ای میل دارم یا نه؟ و مخصوصا از اون آقایی که پرسیده بود من 190 سانتی‌مترم تو چند سانتی، معذرت می‌خوام. دوستم به من گفت که باید از اول علت نامگذاری رو توضیح می‌دادی، اما من تا به حال ندیدم که کسی موقع راه اندازی وبلاگش علت نامگذاری رو نوشته باشه، مگر اینکه بعدها مثل من، ترجیح بده که این کار رو بکنه.  

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 12:28  توسط سهیلا  | 

توکای مقدس عزیز خواسته که تلقی‌ام رو از وطن بنویسم. راستش من هر وقت راجع به وطن فکر می‌کنم اصلا نه به خاک فکر می‌کنم، نه به آب و هوا، نه به چهار فصل. هر وقت به وطن فکر می‌کنم موجی از درد و غم می‌جهه توی دلم. وطن برای من برابرِ با جنگ، شهید، جانباز، آزاده. همیشه فکر می‌کنم وطن من یه جای دوره، خیلی دور. خیلی دور از شادی، محبت، نوع دوستی. همیشه احساس گناه می‌کنم از اینکه آدمهای زیادی کشته شدند به خاطر اینکه دست اجنبی به ناموس این خاک نرسه. فکر می‌کنم که ای کاش موقع جنگیدن فقط به وطن فکر می‌کردن، نه به دین، نه به ناموس، شاید اینطوری احساس گناه نداشتم، یا لااقل کمتر بود. وطن همیشه به جنگ نزدیکه. همیشه دلهره دارم از اینکه یک باره دیگه صدای آژیر خطر رو بشنوم، از اینکه یک باره دیگه صدای هواپیماهای جنگی رو بشنوم، از اینکه دوباره پیکرهای جوون‌های محل رو روی دست بگیرن. وطن همیشه پر از التهابه و اضطراب، از کودکی بوده، هنوز هم هست.

حالا من دوستانم: وستا، ساسوشا، بودن و مجازی بودن، رو به این بازی دعوت می‌کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 22:22  توسط سهیلا  | 

داشتم فکر می‌کردم، به چیزهای مختلف، یکدفعه یادم افتاد که دیشب خانوم کوچولو ازم خواسته بود با هم نقاشی کنیم اما چون خیلی دور و برم شلوغ بود و مشغول بودم بهش گفته بودم باشه برای بعد. خیلی ناراحت شدم چون من فراموش کردم و نقاشی نکردیم. بیچاره بچه دو سه بار هم بهم گفت اما نشد. داشتم به خانوم کوچولو فکر می‌کردم؛ یاد یه خاطره‌ای افتادم. یه روز که داشت کارتون سیندرلا رو می‌دید گفت: سیندرلا چقدر قشنگه! مگه نه؟

گفتم: آره، خیلی قشنگه.

گفت: شوهرم داره!

گفتم: به نظرت خوبه که شوهر داره؟

با نگاه عاقل اندر سفیه (یا سفیح؟) گفت: آره خب!

گفتم: اگه نداشت خوب نبود؟

گفت: نه خب.

گفتم: مگه چی می‌شد؟

گفت: خب می‌گفت، (با صدای ناراحت) خدایا چرا من شوهر ندارم.

گفتم: حالا که داره مگه چه فرقی داره؟

گفت: خب شوهرش بوسش می‌کنه!

گفتم: یعنی اگه شوهر نداشت کسی بوسش نمی‌کرد؟

گفت: چرا، بوس می‌کرد، اما خوش و خرم نبود!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 23:13  توسط سهیلا  | 

دیشب خوابم نمی برد. کلمات توی سرم می چرخیدند و تبدیل شدند به این:

بگذار رنگها سخن بگویند،
هنگام ناتوانی لبها.
بگذار چشمهات بجویند
آن حرف مشترک که نهان است
اینجا میان قلب من و تو
ما.
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 11:9  توسط سهیلا  | 

امروز مثل خرس قطبی گرفتم خوابیدم و نرفتم کلاس فوق‌العاده. قرار بود فیلم ونگوگ رو ببینیم. یعنی می‌دونی چی شد که مثل خرس قطبی خوابیدم؟ دندون عقلم داره درمیاد؛ بالایی‌ها دراومده اما این پایینی‌ها منو کشتن بس که عشوه کرشمه می‌کنن. هیچی دیگه، از دیشب گوش درد و گلو درد و سر درد گرفتم جوری که حتی آب از گلوم راحت پایین نمی‌ره. نشد برم. می‌دونم تنبلی هم کردم، خودم می‌دونم.

            تنبل شدم بدجوری.......................................................... بدجوری.................................................. یکی بیاد به داد من برسه................................................ مُردم............................................. آی........................

راستی قبل از مردن بگم امروز یه آهنگی کشف کردم به اسم Relax, take it easy از  Mikaآهنگ قشنگیه من یه کمی باهاش حرکات موزون کردم. و ریلکس، تیک ایت ایزی گفتن‌هاش بهم حال داد. اگر دوست دارید می‌تونید از سایت 4shared.com دانلودش کنید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 19:30  توسط سهیلا  | 

دلم گرفته، آی گرفته. یاد قدیم ندیما افتادم. یاد مدرسه رفتن. یاد دبیرستان. بعدازظهرها که برمی‌گشتیم خونه، از مدرسه تا خونه پیاده می‌یومدیم؛ از همون خیابون خلوتی که بچه‌های دیگه کشف نکرده بودن. تاریک بود، خلوت بود. شش نفری با هم عالمی داشتیم. همش دارم فکر می‌کنم هرکدوم کجان، چه کار می‌کنن. پنج نفر دیگه ازدواج کردن، درگیر زندگی‌های معمولی شدن، خیلی معمولی، مثل مال مامان‌هاشون.

یاد هنرستان افتادم. چقدر شیطنت می‌کردیم. واقعا از دیوار راست بالا می‌رفتیم. وفایی بیچاره رو ذله کرده بودیم. از یه کلاس سیزده نفره، ده نفرش متحد بودن. از اون کلاس سیزده نفره، همه ازدواج کردن به غیر از سه نفر. سه نفری که هنوز گاهی با هم هستن.

یه بار تصمیم گرفتیم نریم سر کلاس، و نرفتیم. نشستیم توی حیاط مدرسه، حواسمون هم بود که اگه وفایی اومد دنبالمون بگرده، یه جورایی قایم بشیم، آخه حساب یکی دو نفر نبود که، ده نفر بودیم. وفایی اومد و تا دیدیمش پا گذاشتیم به فرار، اون ما رو ندید و البته که ما رو پیدا نکرد. پشت حیاط مدرسه کلی گل و درخت بود. دو تا باغچه‌ی بزرگ بود. هرکی یه جا قایم شد. وفایی رو می‌دیدیم و آی ریز ریز می‌خندیدیم.

یادش به خیر. نمی‌دونم کدوم خنگی به مغزش فشار آورده بود بربری خریده بود اما هیچی همراهش نخریده بود که بخوریم. مریم از جان گذشتگی کرد از مدرسه در رفت، رفت خامه خرید اما بابای مدرسه در رو بست مریم موند بیرون. آی خندیدیم، آی خندیدیم. چقدر زبون ریختیم تا در رو به روی مریم باز کرد.

یاد کارورزی به خیر. یاد انگورهایی که بچه‌ها از یخچال آبدارخونه کش رفتن، فقط به قصد خنده بود و می‌خواستن برگردونن سر جاش اما بچه‌های خیاطی به آنی لو داده بودن و فرصت نشد بذارن سر جاش، خبر رسید ناظم داره می‌یاد، تنها فکری که به ذهنمون رسید این بود که انگورها رو بندازیم توی کوله‌ی سمیه و از پنجره پرت کنیم توی باغچه! همین کار رو کردیم، و سریع هر کس نشست سر جای خودش و مشغول کار شد. ناظم وارد کلاس شد و شروع کرد به سین جیم کردن. ما هم با مظلومیت تمام اظهار بی‌اطلاعی کردیم، غافل از اینکه چند تا دونه انگور افتاده کف کلاس. با اون صدای جیغ جیغوش گفت: فردا همه با والدین می‌ياین مدرسه. یکدفعه همه با هم شروع کردیم: خانوم مگه ما چی کار کردیم ...... کلی جیغ جیغ کردیم. گفت از انضباط کارورزی همتون دو نمره کم می‌کنم. فرداش با والدین نرفتیم اما انضباط من که هجده شد، بقیه که مطمئنم از هجده هم کمتر شدن.

من دلم مدرسه می‌خواد. من دلم دوستامو می‌خواد. من دلم شیطنت می‌خواد....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 22:12  توسط سهیلا  | 

یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهای دنیا نقاشی کردن با بچه‌هاس. انقدر آزادانه خط می‌کشن، انقدر آزادانه رنگ انتخاب می‌کنن که نگو. اصلا به این فکر نمی‌کنن که قراره چی بکشن، حتی اگر قبلش فکر هم کرده باشن آخر کار یه چیز دیگه از آب درمیاد! مثلا ابری که داره ازش بارون می‌چکه، تبدیل میشه به اردک! یا خونه میشه قورباغه! محشرن به خدا...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 16:23  توسط سهیلا  | 

مدتی بود بی‌فیلمی کشیده بودم؛ حالا مثل ندید بدیدها هی فیلم می‌بینم. دیشب Broken Flowers، امروز عصر هم Dancer in the Dark. هر دو دردناک و تلخ بودند و نمی‌دونم چرا من کِرم فیلم‌های تلخ و دردناک رو دارم، کلا از چیزهای تلخ و دردناک و غمگین خوشم می‌یاد. شاید یک جور بیماری روانی باشه، اما خب همینطوری‌ام و فعلا که کاری از دستم برنیومده...

 

شنبه بود فکر کنم ...، آره شنبه بود انگار. رفتم مقوا بخرم، ناخودآگاه به سمت خاکستری کشیده شدم. دوشنبه بود انگار، شاید هم یک شنبه، خواستم روی مقوای خاکستری طراحی کنم، ناخودآگاه به سمت رنگ قرمز کشیده شدم. طراحی کردم، خیلی هم بد نشد. خوب هم نشد البته. برای دست گرمی بد نبود. یکدفعه به ذهنم رسید کتاب روانشناسی رنگ‌ها رو بردارم ببینم ترکیب این دو رنگ نشان چیه؟ نتیجه ناامید کننده بود:

معنای ساختاری: بی‌اختیاری

یا                      عمل نسنجیده

            با وجود مقدم بودن صفات حفاظی و مخفی کاری رنگ خاکستری بر صفت فعال قرمز، عمل ناشی از بی‌ارادگی تا حدودی میل دارد پنهان باقی بماند.

            هر عملی به واسطه خود شخص صورت می‌گیرد و به عواقب آن توجه کافی نمی‌شود زیرا این عواقب در ورای رنگ خاکستری پنهان می‌شوند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 20:2  توسط سهیلا  | 

از دیروز که باد می وزید ذهنم برگشته به دوران کودکی. یکی از خاطرات کودکیم هی توی ذهنم پررنگ میشه و کم رنگ میشه. اون روز بارونی، وسط کوچه یک گودال آب درست شده بود. سر ظهر بود. هیچ کس توی خیابون و کوچه نبود. بارون تازه بند اومده بود. آسمون ابری بود. سکوت بود. با مانتو و شلوار مدرسه، نشستم وسط گودال آب. هنوز هم بعد از اینهمه سال نمی دونم چرا این کار رو کردم. بعد از اینهمه سال هنوز بوی اون روز، رنگ ابرا، سکوت و آرامشش رو یادمه.
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 11:17  توسط سهیلا  | 

Round, like a circle in a spiral,
Like a wheel within a wheel
Never ending or beginning
On an ever spinning reel
Like a snowball down a mountain
Or a carnival balloon
Like a carousel that's turning,
Running rings around the moon
Like a clock whose hands are sweeping
Past the minutes of its face
And the world is like an apple
Whirling silently in space
Like the circles that you find
In the windmills of your mind.

Like a tunnel that you follow
To a tunnel of its own
Down a hollow to a cavern
Where the sun has never shone
Like a door that keeps revolving
In a half-forgotten dream
Or the ripples from a pebble
Someone tosses in a stream
Like a clock whose hands are sweeping
Past the minutes of its face
And the world is like an apple
Whirling silently in space
Like the circles that you find
In the windmills of your mind.

Keys that jingle in your pocket,
Words that jangle in your head
Why did summer go so quickly?
Was it something that you said?
Lovers walk along the shore
And leave their footprints in the sand
Is the sound of distant drumming
Just the fingers of your hand?
Pictures hanging in a hallway
And the fragment of a song
Half-remembered names and faces,
But to whom do they belong?
When you knew that it was over,
You were suddenly aware
That the autumn leaves were turning
To the colour of her hair

A circle in a spiral,
A wheel within a wheel
Never ending or beginning
On an ever spinning reel
As the images unwind,
Like the circles that you find
In the windmills of your mind

Noel Harrison

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 23:17  توسط سهیلا  | 

امروز روز تولدم بود. همین. ساعت ده شب به دنیا اومدم. همین. استادم ساعت ده و نیم شب اس ام اس زد: ورودت زیر نور این مهتاب، شاد باشه همیشه. خیلی غمگین بودم براش نوشتم: مرسی اما شاید جایی که مهتاب نداشت، شادتر بودم.

امروز صبح سر خیابون یه موتوری خلاف جهت خیابون می‌اومد. من سر خیابون منتظر تاکسی بودم. اومد از کنارم رد شد و با عصبانیت فریاد زد: اینجا جای وایسادنه؟ راه رو براش باز کردم و با تعجب نگاه کردم و گفتم: ببخشید مثل اینکه شما دارید خلاف جهت حرکت می‌کنید؟ رفت جلوتر و فریاد زد: زر نزن آشغال! بعد هم گازش رو گرفت و رفت. عصبانی بودم. فقط تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که پلیرم رو به کاربندازم. هدفون رو کردم توی گوشم که Paul McCartney فریاد زد:

Hope Of Deliverance, Hope Of Deliverance.
Hope Of Deliverance From The Darkness That Surrounds Us.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 0:22  توسط سهیلا  |