تبليغاتX
زن قد بلند

زن قد بلند

بعد از بوقی بالاخره تصمیم می‌گیرم کاغذهایی که زیر میز و روی قفسه‌ی کتاب‌ها و کنج دیوار هستند رو سر و سامونی بدم. مشغول کار می‌شم و آستین‌ها رو می‌زنم بالا. اوه ... اینجا رو ... سه تا تیکه مقوای اشتنباخ ... زرشکی، سیاه، سورمه‌ای ... با اینا چی کار کنم؟ ... می‌ذارمشون یه گوشه که بعد به دادشون برسم. همینطور مشغول جمع کردنم. خاک بر سرت! ... مجله‌های تندیس رو ببین چه طوری روی هم افتادن ... آخرین تندیسی رو که خریدی، خوندی؟ توی دلم با شرمندگی می‌گم: نه والا بلا. حق نداری تندیس جدید رو بخری. باز با شرمندگی می‌گم: چشم سرور من! آخرین شماره‌ی تندیس رو می‌ذارم یه گوشه ... . یکدفعه چشمم می‌خوره به چوب‌هایی که با زحمت سرشون رو تراشیده بودم و حسابی تیزشون کرده بودم، می‌خواستم بچسبونمشون روی اون طرحه. طرحه کو؟ فلانی خوشش اومد دادم به اون ... . چوبا رو هم می‌ذارم یه گوشه ... . همینطور دارم با خودم حرف می‌زنم که: بنده‌ی خدا مامان حق داره ... اینهمه کاغذ برای چیه؟ می‌خوام تصفیه کنم کاغذها رو ... اما خب هیچ کدومشون دور ریختنی نیستن، حتی اونی که روش خط‌های الکی کشیدم ... حتی اونی که روش الکی رنگ پاشیدم ... حتی ... که ناگهان چشمم می‌خوره به یه کاغذ. نمی‌دونم کی، چه جوری شده بوده که زن قد بلند تصمیم گرفته بوده به خودش برسه ... روی کاغذ رو می‌خونم:

صابون مغز بادام

آبرسان: مغز خیار سالادی

بابونه: برای ضدعفونی و جوش‌های سرسیاه

خاکشیر و گلاب قابض است

گلنار فارسی: قابض برای پوست‌های افتاده

گل ختمی: پوست‌های گرم و تیره و جوش‌های چرکی

عناب: تصفیه‌ی خون

بنفشه: جریان خون را تصفیه می‌کند

کف دریا: ضد لک قوی، آسیاب شود با ماست یا گلاب

(این گیاهان آسیاب شوند و یک قاشق غذاخوری را با ماست یا گلاب مخلوط می‌کنیم) (گلاب خاصیت قابض و جمع کنندگی دارد)

 بله، بالاخره یک کاغذ پیدا کردم برای انداختن توی سطل آشغال! هوراااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 18:43  توسط سهیلا  | 

اینهمه آدم اومدن و رفتن؛ این یکی می‌خواد بمونه! توی دلم هی از خودم می‌پرسم: بمونه؟ نمونه؟ بمونه؟ نمونه؟ ....

هی به خودم می‌گم: تو کجا شوهرداری کجا. تو مگه حوصله‌ی کسی رو هم داری؟ خودتو به زور تحمل می‌کنی.

هی از خودم می‌پرسم: اصلا چه خبره مگه؟ چرا انقدر زود؟ مگه چی از من می‌دونه؟

بعدش هی بهونه می‌یارم: من اینجوریم‌ها! من اونجوریم‌ها!

بعد از کلی زر زر کردن تازه یادم می‌یفته: تو چی می‌خوای؟ تو دلت کی رو می‌خواد؟ به اون چی کار داری؟ یه بار از خودت بپرس تو چی می‌خوای؟

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 13:29  توسط سهیلا  | 

پوستم لطیفه، اما پشمالو! می‌تونی این تناقض رو تحمل کنی؟

من عاشق بچه‌هام، اما بچه نمی‌خوام. می‌تونی این تناقض رو تحمل کنی؟

یک ساعت شادم، یک ساعت غمگین. می‌تونی این تناقض رو تحمل کنی؟

...

You can tell from the lines on her face
You can see that she's been there
Probably been moved on from every place
Cause she didn't fit in there

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 13:1  توسط سهیلا  | 

 

امروز فیلم Damage رو دیدم. تلخ بود. خیلی تلخ.

- یادت باشه، آدمهای مصیبت دیده خطرناکن، اونها می دونن چطور بقا پیدا کنن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 23:2  توسط سهیلا  | 

وقتی تصمیم گرفتم کار کنم، سن و سالی نداشتم. به قول بعضی‌ها ه رو از ب تشخیص نمی‌دادم؛ اما مصمم بودم روی پای خودم وایسم. دلم می‌خواست دستم توی جیب خودم باشه. فکر می‌کردم اینطوری اختیار زندگی‌ام هم دست خودم خواهد بود. حالا یه دختر نوزده ساله تصمیم گرفته دنیا رو که نه، دنیای خودش رو عوض کنه. مورچه‌وار حرکت می‌کردم. گاهی اصلا حرکت نمی‌کردم. اون موقع‌ها فکر می‌کردم همین که تصمیم بگیری چیزی رو عوض کنی، نصفه راه رو رفتی. اون موقع‌ها حتی نمی‌دونستم چی رو باید عوض کرد، فقط می‌دونستم یه چیزی، به اسم دنیای زن قد بلند باید عوض بشه. حالا چه جوری؟ معلوم نبود.

حالا چندین سال از اون روزها گذشته، اندازه‌ی عمر یه بچه که می‌خواد بره کلاس اول. امشب دارم با خودم فکر می‌کنم این دنیایِ جدیدِ شش، هفت ساله، چقدر با دنیای نوزده ساله‌ی گذشته فرق داره؟ می‌دونم خیلی فرق داره. می‌دونم ...

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 23:51  توسط سهیلا  | 

کی معنی امنیت رو می‌دونه؟

با اینکه نیروی انتظامی سعی کرده امنیت رو برقرار کنه توی این شهر، اما نمی‌دونم چرا وقتی توی خیابون راه می‌رم احساس می‌کنم الانه که یکی بپره جلوم و با باتوم بکوبه توی فرق سرم. احساس ناامنی می‌کنم اما نه فقط توی خیابون‌های شهر، دیشب خواب می‌دیدم چند تا زن چادری زل زدن به ساق پاهام، باد می‌وزید و هرچقدر تلاش می‌کردم که باد پاچه‌ی شلوارم رو تکون نده، نمی‌شد! باد می‌وزید و ساق پاهام رو به نمایش می‌گذاشت. زن‌های چادری بازوهام رو گرفتن و بردن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 14:39  توسط سهیلا  | 

- می‌خوام به خودم بپردازم!

می‌خوام به خودم فکر کنم اما می‌دونی سختی کار کجاست؟ اینکه هی فکر کنی، فکر کنی، فکر کنی، بعد کم کم بفهمی چقدر با خودت غریبه‌ای. دقیقا مثل این می‌مونه که با یه آدم، تازه آشنا شده باشی. حس عجیبیه، هم غریبه‌ای، هم خودی. این تصویری که آدمها از من دارن که من نیستم! من کی‌ام؟ همون موجود دوست داشتنیِ آرومِ لبخند به لب!؟ همونی که کم حرف می‌زنه؟ همونی که شیطنت کردن بلند نیست، بازی کردن بلد نیست، از بالا پایین پریدن و بلند بلند خندیدن خجالت می‌کشه، همونی که نمی‌تونه توی یه جمع ده نفره اظهار نظر کنه؟ همونی که توی سرش یک عالمه ایده‌های خوب، نظرات خوب، حرف‌های سنجیده داره اما خجالت می‌کشه عنوان کنه؟ همون آدمی که به نظر بقیه خوشگله، اما به نظر خودش معمولی! همونی که آدمها بهش می‌گن باوقار، و اون با لبخند از دیگران به خاطر این اظهار لطف تشکر می‌کنه اما توی دلش فحش می‌ده، همونی که دلش نمی‌خواد باوقار باشه، دلش می‌خواد وحشی و دیوانه باشه، همونی که توی قفسی به اسم تن گیر افتاده، همونی که گاهی دلش می‌خواد وسط خیابون برقصه، آواز بخونه، همونی که دلش می‌خواد انقدر نسبت به آدمها کم حوصله نبود. همونی که عاشق سفرِ اما خیلی کم، خیلی کم مسافرت کرده. همونی که دلش می‌خواد یک کوله پشتی بندازه روی کولش و بزنه به جاده. من کی‌ام؟ من نه اونی هستم که هستم، نه اینم که می‌خوام باشم. من گیر کردم بین زمین و هوا. من معلقم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 16:42  توسط سهیلا  |